تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
كه تعلق با همين دنييستش * ره به هفتم آسمان بر نيستش اين همه علم بناى آخرست * كه عماد بود گاو و اشتر است بهر استبقاى حيوان چند روز * نام او كردند اين گيجان رموز علم راه حق و علم منزلش * صاحب دل داند او را يا دلش پس در اين تركيب حيوان لطيف * آفريد و كرد با دانش اليف نام كالانعام گردان قوم را * زانكه نسبت كو به يقظه نوم را روح حيوانى ندارد غير نوم * حسهاى منعكس دارند قوم يقظه آمد نوم حيوانى نماند * انعكاس حس خود از لوح خواند لاجرم اسفل بود از سافلين * ترك او كن لا احبّ الآفلين زانكه استعداد تبديل و نبرد * بودش و از پستى آن را فوت كرد باز حيوان را چو استعداد نيست * عذر او اندر بهيمى روشنى است زو چو استعداد شد كان رهبر است * هر غذايى كو خورد مغز خر است گر بلا در خورد او افيون شود * سكته و بىعقليش افزون شود ماند يك قسم دگر اندر جهاد * نيم حيوان نيم حىّ بارشاد روز و شب در جنگ و اندر كشمكش * كرده چاليش اولش با آخرش همچو مجنونند و چون ناقش يقين * مىكشد آن پيش اين واپس ببين ميل مجنون پيش آن ليلى روان * ميل ناقه از پى كرّه دوان يك دم ار مجنون ز خود غافل بدى * ناقه گرديدى و واپس آمدى عشق و سودا ، چون‌كه پر بودش بدن * مىنبودش چاره از بىخود شدن ليك ناقه بس مراقب بود و چست * چون بديدى او مهار خويش سست فهم كردى زو كه غافل گشت و دنگ * رو سپس كردى به كرّه بىدرنگ چون به خود بازآمدى ، ديدى ز جا * كو سپس رفته است بس فرسنگها در سه روزه ره ، بدين احوال‌ها * ماند مجنون در تردّد سالها گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم * ما دو ضد پس همره نالايقيم نيستت بر وفق من مهر و مهار * كرد بايد از تو صحبت اختيار
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 182 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى