كه تعلق با همين دنييستش * ره به هفتم آسمان بر نيستش
اين همه علم بناى آخرست * كه عماد بود گاو و اشتر است
بهر استبقاى حيوان چند روز * نام او كردند اين گيجان رموز
علم راه حق و علم منزلش * صاحب دل داند او را يا دلش
پس در اين تركيب حيوان لطيف * آفريد و كرد با دانش اليف
نام كالانعام گردان قوم را * زانكه نسبت كو به يقظه نوم را
روح حيوانى ندارد غير نوم * حسهاى منعكس دارند قوم
يقظه آمد نوم حيوانى نماند * انعكاس حس خود از لوح خواند
لاجرم اسفل بود از سافلين * ترك او كن لا احبّ الآفلين
زانكه استعداد تبديل و نبرد * بودش و از پستى آن را فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست * عذر او اندر بهيمى روشنى است
زو چو استعداد شد كان رهبر است * هر غذايى كو خورد مغز خر است
گر بلا در خورد او افيون شود * سكته و بىعقليش افزون شود
ماند يك قسم دگر اندر جهاد * نيم حيوان نيم حىّ بارشاد
روز و شب در جنگ و اندر كشمكش * كرده چاليش اولش با آخرش
همچو مجنونند و چون ناقش يقين * مىكشد آن پيش اين واپس ببين
ميل مجنون پيش آن ليلى روان * ميل ناقه از پى كرّه دوان
يك دم ار مجنون ز خود غافل بدى * ناقه گرديدى و واپس آمدى
عشق و سودا ، چونكه پر بودش بدن * مىنبودش چاره از بىخود شدن
ليك ناقه بس مراقب بود و چست * چون بديدى او مهار خويش سست
فهم كردى زو كه غافل گشت و دنگ * رو سپس كردى به كرّه بىدرنگ
چون به خود بازآمدى ، ديدى ز جا * كو سپس رفته است بس فرسنگها
در سه روزه ره ، بدين احوالها * ماند مجنون در تردّد سالها
گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم * ما دو ضد پس همره نالايقيم
نيستت بر وفق من مهر و مهار * كرد بايد از تو صحبت اختيار
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص١٨٢