تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
هاون گردون اگر صد بارشان * خرد كو بداند اين گلزارشان اصل اين تركيب را چون ديده‌اند * از فروغ وهم كم ترسيده‌اند

در بيان حديث رسول خدا ( ص ) ، در تقسيم خلايق

در حديث آمد كه يزدان مجيد * خلق عالم را سه‌گونه آفريد يك گره را جمله عقل و علم و جود * آن فرشته است و نداند جز سجود نيست اندر عنصرش حرص و هوا * نور مطلق ، زنده از عشق خدا يك گروه ديگر از دانش تهى * همچو حيوان از علف در فربهى او نبيند جز كه اصطبل و علف * از شقاوت غافل است و از شرف اين سيوم هست آدمىزاد و بشر * نيمهء او از فرشته نيم خر نيم خر ، خود مايل سفلى بود * نيم ديگر مايل عقلى بود آن دو قوم آسوده از جنگ و خراب * وين بشر باد و مخالف در عذاب وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند * آدمىشكلند و سه امت شدند يك گره مستغرق مطلق شده است * همچو عيسى با ملك ملحق شده است نقش آدم ليك معنى جبرئيل * رسته از خشم و هوا و قال و قيل از رياضت رسته و زهد و جهاد * گوييا از آدمى او خود نزاد قسم ديگر با خران ملحق شدند * خشم محض و شهوت مطلق شدند وصف جبريلى در ايشان بود رفت * تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت مرده گردد شخص كو بىجان شود * خر شود چون جان او بىآن شود او ز حيوانها فزون‌تر جان كند * در جهان باريك‌كارىها كند مكر و تلبيسى كه او داند تنيد * او ز حيوان دگر نايد پديد جامه‌هاى زركشى را بافتن * درّها از قعر دريا يافتن خورده‌كارىهاى علم هندسه * يا نجوم و علم طبّ و فلسفه