طوف مىكن بر فلك بىپروبال * همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال
چون روان باشى ؟ روان و پاى نى * مىخورى صد لوت و لقمهخاى نى
نى نهنگ غم زند بر كشتىات * نى به ديد آيد ز مردن زشتيت
هم تو شاه و هم تو لشكر ، هم تو تخت * هم تو نيكوبخت باشى ، هم تو بخت
چون تو باشى بخت خود اى معنوى * پس تو كه بختى ، ز خود كى كم شوى
تو ز خود كى گم شوى اى خوشخصال * چونكه عين تو ، تو را شد ملك و مال
چون سليمان شو كه تا ديوان تو * سنگ برّند از پى ايوان تو
چون سليمان باش بىوسواس و ريو * تا تو را فرمان برد جنّى و ديو
خاتم تو اين دل است و هوش دار * تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليمانى كند بر تو مدام * ديو با خاتم حذر كن و السّلام
آن سليمانى ، دلا منسوخ نيست * در سر و سرت سليمانى كنى است
ديو هم وقتى سليمانى كند * ليك هر جولاهه اطلس كى تند
دست جنباند چو دست او ، وليك * در ميان هر دوشان فرقى است نيك
اى بسا مسجد برآورده كرام * ليك نبود مسجد اقصاش « 1 » نام
آن بناى انبيا بىحرص بود * زان چنان پيوسته رونقها نمود
كعبه را گر هر دمى عزى فزود * آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن خانه ز خاك و سنگ نيست * ليك ، در بناش حرص و جنگ نيست
نى كتبشان مثل كتب ديگران * نى مساجدشان نه كسب و خانمان
نى ادبشان ، نى غضبشان ، نى نكال * نى نعاس و نى قياس و نى مقال
هريكيشان را يكى فرّى دگر * مرغ جانشان طاير از پرى دگر
دل همىلرزد ز ذكر حالشان * قبلهء افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضهها زرّين بدست * نيمشب جانشان سحرگهبين شده است
سايهء خود را ز خود دانستهاند * چابك و چست و گش « 2 » و برجستهاند
هامش
( 1 ) - مسجد اقصى : مسجد بيت المقدس را گويند كه چون از مكه تا فلسطين راه بسيار بود ، به آن مسجد ، اقصى يعنى دور گفتهاند .
( 2 ) - چست و گش : محكم و خوش .