تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
طوف مىكن بر فلك بىپروبال * همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال چون روان باشى ؟ روان و پاى نى * مىخورى صد لوت و لقمه‌خاى نى نى نهنگ غم زند بر كشتىات * نى به ديد آيد ز مردن زشتيت هم تو شاه و هم تو لشكر ، هم تو تخت * هم تو نيكوبخت باشى ، هم تو بخت چون تو باشى بخت خود اى معنوى * پس تو كه بختى ، ز خود كى كم شوى تو ز خود كى گم شوى اى خوش‌خصال * چون‌كه عين تو ، تو را شد ملك و مال چون سليمان شو كه تا ديوان تو * سنگ برّند از پى ايوان تو چون سليمان باش بىوسواس و ريو * تا تو را فرمان برد جنّى و ديو خاتم تو اين دل است و هوش دار * تا نگردد ديو را خاتم شكار پس سليمانى كند بر تو مدام * ديو با خاتم حذر كن و السّلام آن سليمانى ، دلا منسوخ نيست * در سر و سرت سليمانى كنى است ديو هم وقتى سليمانى كند * ليك هر جولاهه اطلس كى تند دست جنباند چو دست او ، وليك * در ميان هر دوشان فرقى است نيك اى بسا مسجد برآورده كرام * ليك نبود مسجد اقصاش « 1 » نام آن بناى انبيا بىحرص بود * زان چنان پيوسته رونق‌ها نمود كعبه را گر هر دمى عزى فزود * آن ز اخلاصات ابراهيم بود فضل آن خانه ز خاك و سنگ نيست * ليك ، در بناش حرص و جنگ نيست نى كتبشان مثل كتب ديگران * نى مساجدشان نه كسب و خانمان نى ادبشان ، نى غضبشان ، نى نكال * نى نعاس و نى قياس و نى مقال هريكيشان را يكى فرّى دگر * مرغ جانشان طاير از پرى دگر دل همىلرزد ز ذكر حالشان * قبلهء افعال ما افعالشان مرغشان را بيضه‌ها زرّين بدست * نيم‌شب جانشان سحرگه‌بين شده است سايهء خود را ز خود دانسته‌اند * چابك و چست و گش « 2 » و برجسته‌اند
هامش
( 1 ) - مسجد اقصى : مسجد بيت المقدس را گويند كه چون از مكه تا فلسطين راه بسيار بود ، به آن مسجد ، اقصى يعنى دور گفته‌اند . ( 2 ) - چست و گش : محكم و خوش .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 180 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى