مثل
ملك را بگذار بلقيس از نخست * چون مرا يا بى همه ملك آن توست
خود بدانى پيش من چون آمدى * كه تو بىمن نقش گرمابه بدى
نقش ، اگر خود نقش سلطان يا غنى است * صورتش از جان خود بىچاشنيست
زينت او از براى ديگران * باز كرده بيهده چشم و دهان
اى تو در پيكار خود را باخته * ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم آن ، و اللّه آن تو نيستى
يك زمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق
اين ، تو كى باشى ؟ كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سرمست خودى
مرغ خويشى ، صيد خويشى دام خويش * صدر خويشى ، فرش خويشى ، بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خود است * آن عرض باشد كه فرع او شده است
گر تو آدمزادهاى ، چون او نشين * جمله ذرّيات را در خود ببين
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست ؟ * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست ؟
اين جهان خمّست و دل چون جوى آب * اين جهان حجره است و دل شهر عجاب
خيز بلقيسا كه بازارى است تيز * زين خسيسان كسادافكن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار * پيش از آنكه مرگ آرد گيرودار
زين خران تا چند باشى نعل دزد * گر همىدزدى بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود * تو گرفته ملكت گور و كبود
اى خنك آن را كزين ملكت بجست * كه اجل اين ملك را ويرانگرست
خيز بلقيسا بيا ، بارى ببين * ملكت شاهان و سلطانان دين
شسته در باطن ميان بوستان * ظاهرا حادى « 1 » ميان دوستان
بوستان با او روان هرجا رود * ليك آن از خلق پنهان مىشود
ميوهها لابهكنان كز من بچر * آب حيوان آمده كز من بخور
هامش
( 1 ) - حادى : حدىخوان ، شترران .