تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩

مثل

ملك را بگذار بلقيس از نخست * چون مرا يا بى همه ملك آن توست خود بدانى پيش من چون آمدى * كه تو بىمن نقش گرمابه بدى نقش ، اگر خود نقش سلطان يا غنى است * صورتش از جان خود بىچاشنيست زينت او از براى ديگران * باز كرده بيهده چشم و دهان اى تو در پيكار خود را باخته * ديگران را تو ز خود نشناخته تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم آن ، و اللّه آن تو نيستى يك زمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق اين ، تو كى باشى ؟ كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سرمست خودى مرغ خويشى ، صيد خويشى دام خويش * صدر خويشى ، فرش خويشى ، بام خويش جوهر آن باشد كه قايم با خود است * آن عرض باشد كه فرع او شده است گر تو آدم‌زاده‌اى ، چون او نشين * جمله ذرّيات را در خود ببين چيست اندر خم كه اندر نهر نيست ؟ * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست ؟ اين جهان خمّست و دل چون جوى آب * اين جهان حجره است و دل شهر عجاب خيز بلقيسا كه بازارى است تيز * زين خسيسان كسادافكن گريز خيز بلقيسا كنون با اختيار * پيش از آنكه مرگ آرد گيرودار زين خران تا چند باشى نعل دزد * گر همىدزدى بيا و لعل دزد خواهرانت يافته ملك خلود * تو گرفته ملكت گور و كبود اى خنك آن را كزين ملكت بجست * كه اجل اين ملك را ويرانگرست خيز بلقيسا بيا ، بارى ببين * ملكت شاهان و سلطانان دين شسته در باطن ميان بوستان * ظاهرا حادى « 1 » ميان دوستان بوستان با او روان هرجا رود * ليك آن از خلق پنهان مىشود ميوه‌ها لابه‌كنان كز من بچر * آب حيوان آمده كز من بخور
هامش
( 1 ) - حادى : حدىخوان ، شترران .