مرگ بينى بازگو از چپ و راست * مىكشد همسايه را تا بانگ خواست
باز عزم دين كنى از بيم جان * مرد سازى خويشتن را يك زمان
پس سلح بربندى از علم و حكم * كه من از خوفى نيارم پاى كم
باز بانگى بر زند بر تو ز مكر * كه بترس و بازگرد از تيغ فقر
باز بگريزى ز راه روشنى * آن سلاح و علم و فن را بفكنى
سالها او را به بانگى بندهاى * در چنين ظلمت نمد افكندهاى
هيبت بانگ شياطين خلق را * بند كرده است و گرفته حلق را
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور
اين شكوه بانگ آن ملعون بود * هيبت بانگ خدايى چون بود ؟
بانگ ديوان گلّهبان اشقياست * بانگ سلطان پاسبان اولياست
تا نيامرزد به دين دو بانگ دور * قطرهاى از بحر خوش با بحر شور
ببندى لب ز گفتار شنيع
از پى آن گفت حق خود را سميع * تا ببندى لب ز گفتار شنيع « 1 »
از پى آن گفت حق خود را بصير * كه بود ديد ويت هر دم نذير
از پى آن گفت حق خود را عليم * تا نينديشى فسادى تو ، ز بيم
عاشقان از درد زان ناليدهاند * كه نظر تا جايگه ماليدهاند
بىشبان دانستهاند آن ظبى « 2 » را * رايگان دانستهاند آن سبى « 3 » را
تا ز غمزه تير آمد بر جگر * كه منم حارس گزافه كم نگر
كى كم از برّه كم از بزغالهام * كه نباشد حارس از دنبالهام
حارسى دارم كه ملكش مىسزد * داند او بادى كه از بر من وزد
هامش
( 1 ) - شنيع : زشت .
( 2 ) - ظبى : آهو .
( 3 ) - سبى : غارت .