تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
مرگ بينى بازگو از چپ و راست * مىكشد همسايه را تا بانگ خواست باز عزم دين كنى از بيم جان * مرد سازى خويشتن را يك زمان پس سلح بربندى از علم و حكم * كه من از خوفى نيارم پاى كم باز بانگى بر زند بر تو ز مكر * كه بترس و بازگرد از تيغ فقر باز بگريزى ز راه روشنى * آن سلاح و علم و فن را بفكنى سالها او را به بانگى بنده‌اى * در چنين ظلمت نمد افكنده‌اى هيبت بانگ شياطين خلق را * بند كرده است و گرفته حلق را تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور اين شكوه بانگ آن ملعون بود * هيبت بانگ خدايى چون بود ؟ بانگ ديوان گلّه‌بان اشقياست * بانگ سلطان پاسبان اولياست تا نيامرزد به دين دو بانگ دور * قطره‌اى از بحر خوش با بحر شور

ببندى لب ز گفتار شنيع

از پى آن گفت حق خود را سميع * تا ببندى لب ز گفتار شنيع « 1 » از پى آن گفت حق خود را بصير * كه بود ديد ويت هر دم نذير از پى آن گفت حق خود را عليم * تا نينديشى فسادى تو ، ز بيم عاشقان از درد زان ناليده‌اند * كه نظر تا جايگه ماليده‌اند بىشبان دانسته‌اند آن ظبى « 2 » را * رايگان دانسته‌اند آن سبى « 3 » را تا ز غمزه تير آمد بر جگر * كه منم حارس گزافه كم نگر كى كم از برّه كم از بزغاله‌ام * كه نباشد حارس از دنباله‌ام حارسى دارم كه ملكش مىسزد * داند او بادى كه از بر من وزد
هامش
( 1 ) - شنيع : زشت . ( 2 ) - ظبى : آهو . ( 3 ) - سبى : غارت .