مىشنيدم فحش و خر مىراندم * ربّ يسّر زير لب مىخواندم
از سبب ، گفتن مرا دستور نى * ترك تو گفتم مرا مقدور نى
هر زمان مىگفتم از درد درون * اهد قومى ، انّهم لا يعلمون « 1 »
سجدهها مىكرد آن رسته ز رنج * كى سعادت وى مرا اقبال و گنج
از خدا يا بى جزاها اى شريف * قوّت شكرت ندارد اين ضعيف
شكر ، حق گويد تو را اى پيشوا * آن لب و چانه ندارم وان نوا
دشمنى عاقلان اينسان بود * زهر ايشان ابتهاج جان بود
گفت ادعو اللّه بىزارى مباش
شيرمردانند در عالم مدد * آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند * آن طرف چون رحمت حق مىروند
آن ستونهاى خللهاى جهان * آن طبيبان مرضهاى نهان
محض مهر و داورى و رحمتند * همچو حق بىعلت و بىرشوتند
مهربانى شد شكار شيرمرد * در جهان دارو نجويد غير درد
هر كجا دردى ، دوا آنجا رود * هر كجا پستى است ، آب آنجا رود
آب رحمت بايدت ، رو پست شو * وانگهان خور خمر رحمت ، مست شو
چرخ را در زير پاى آر اى شجاع * بشنو از فوق فلك بانگ سماع
پنبهء وسواس بيرون كن ز گوش * تا به گوشت آيد از گردون خروش
پاك كن دو چشم را از موى عيب * تا ببينى باغ و سروستان غيب
دفع كن از مغز و از بينى ، زكام * تا كه ريح اللّه آيد در مشام
هيچ مگذار از تب و صفرا اثر * تا بيابى از جهان طعم شكر
هامش
( 1 ) - دعاى پيامبر بود كه مىفرمود : « خدايا قوم مرا هدايت كن كه ايشان جاهلاند » . احياء العلوم 3 : 201 ، مسلم 5 : 176 ، مسند احمد 1 : 380 .