تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
نالهء خر بشنوى ، رحم آيدت * پس ندانى خر خرى فرمايدت رحم بر عيسى كن و بر خر مكن * طبع را بر عقل خود سرور مكن طبع را هل تا بگريد زارزار * تو از آن بستان و وام جان گذار سالها خربنده بودى ، بس بود * زانكه خربنده ز خر واپس بود هم مزاج خر شده است اين عقل پست * فكرش اينكه : چون علف آيد به دست ؟ آن خر عيسى مزاج دل گرفت * در مقام عاقلان منزل گرفت زانكه غالب عقل بود و خر نحيف * از سوار زفت ، گردد خر ضعيف وز ضعيفى عقل تو اى خر بها * اين خر پژمرده گشته است اژدها گر ز عيسى گشته‌اى رنجوردل * هم از او صحّت رسد او را مهل چونى اى عيسى عيسىدم ز رنج ؟ * كه نباشد در جهان بىمار گنج چونى اى عيسى ز ديدار جهود ؟ * چونى اى يوسف ز مكار حسود ؟ چونى از صفراييان بىهنر ؟ * چه هنر زايد ز صفرا ؟ درد سر تو همان كن كه كند خورشيد شرق * ما نفاق و حيله و دزدى و زرق تو عسل ، ما سركه در دنيا و دين * دفع اين صفرا ، بود اسكنجبين سركه افزوديم ما قوم زحير « 1 » * تو عسل بفزا ، كرم را وامگير اى ز تو مر آسمانها را صفا * اى جفاى تو نكوتر از وفا زانكه از عاقل جفايى گر رود * از وفاى جاهلان ، بهتر بود گفت پيغمبر عداوت از خرد * بهتر از مهرى كه از جاهل رود
هامش
( 1 ) - زحير : رنج ، مشقّت .