حكايت
عاقلى بر اسب مىآمد سوار * در دهان خفتهاى مىرفت مار
آن سوار آن را بديد و مىشتافت * تا رماند مار را فرصت نيافت
چونكه از عقلش فراوان بد مدد * چند دبّوسى « 1 » قوى بر خفته زد
برد او را زخم آن دبّوس سخت * زو گريزان ، تا به زير يك درخت
سيب پوسيده بسى بد ريخته * گفت از اين خوارى به درد آويخته
سيب چندان مرد را در خورد داد * كز دهانش باز بيرون مىفتاد
بانگ مىزد كاى امير آخر چرا * قصد من كردى چه كردم من تو را
گر تو را ز اصل است بر خونم ستيز * تيغ زن يكباره خونم را بريز
شوم ساعت ، كه شدم بر تو پديد * اى خنك او را كه روى تو نديد
بىجنايت بىگنه بىبيشوكم * ملحدان جائز ندارند اين ستم
مىجهد خون از دهانم بىسخن * اى خدا آخر مكافاتش تو كن
هر زمان مىگفت آن نفرين نو * اوش مىزد كه در اين صحرا به دو
زخم دبّوس و سوارى همچو باد * مىدويد و باز در رو مىفتاد
ممتلى « 2 » و خوابناك و سست بد * پاى و رويش را هزاران زخم شد
تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد * تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد
زو برآمد خوردهها زشت و نكو * مار با آن خورده ، بيرون جست از او
چون بديد از خود برون آن مار را * سجده آورد آن نكوكردار را
سهم آن مار سياه زشت زفت * چون بديد ، آن دردها از وى برفت
گفت خود تو جبرئيل رحمتى ؟ * يا خدايى كه ولى نعمتى ؟
اى مبارك ساعتى كه ديديم * مرده بودم ، جان نو بخشيديم
تو مرا جويان مثال مادران * من گريزان از تو مانند خران
خر گريزد از خداوند از خرى * صاحبش در پى ز نيكوگوهرى
هامش
( 1 ) - دبّوس : گرز ، عمود آهنين .
( 2 ) - ممتلى : آكنده ، پر .