تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

حكايت

عاقلى بر اسب مىآمد سوار * در دهان خفته‌اى مىرفت مار آن سوار آن را بديد و مىشتافت * تا رماند مار را فرصت نيافت چون‌كه از عقلش فراوان بد مدد * چند دبّوسى « 1 » قوى بر خفته زد برد او را زخم آن دبّوس سخت * زو گريزان ، تا به زير يك درخت سيب پوسيده بسى بد ريخته * گفت از اين خوارى به درد آويخته سيب چندان مرد را در خورد داد * كز دهانش باز بيرون مىفتاد بانگ مىزد كاى امير آخر چرا * قصد من كردى چه كردم من تو را گر تو را ز اصل است بر خونم ستيز * تيغ زن يك‌باره خونم را بريز شوم ساعت ، كه شدم بر تو پديد * اى خنك او را كه روى تو نديد بىجنايت بىگنه بىبيش‌وكم * ملحدان جائز ندارند اين ستم مىجهد خون از دهانم بىسخن * اى خدا آخر مكافاتش تو كن هر زمان مىگفت آن نفرين نو * اوش مىزد كه در اين صحرا به دو زخم دبّوس و سوارى همچو باد * مىدويد و باز در رو مىفتاد ممتلى « 2 » و خوابناك و سست بد * پاى و رويش را هزاران زخم شد تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد * تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد زو برآمد خورده‌ها زشت و نكو * مار با آن خورده ، بيرون جست از او چون بديد از خود برون آن مار را * سجده آورد آن نكوكردار را سهم آن مار سياه زشت زفت * چون بديد ، آن دردها از وى برفت گفت خود تو جبرئيل رحمتى ؟ * يا خدايى كه ولى نعمتى ؟ اى مبارك ساعتى كه ديديم * مرده بودم ، جان نو بخشيديم تو مرا جويان مثال مادران * من گريزان از تو مانند خران خر گريزد از خداوند از خرى * صاحبش در پى ز نيكوگوهرى
هامش
( 1 ) - دبّوس : گرز ، عمود آهنين . ( 2 ) - ممتلى : آكنده ، پر .