تو براى وصل كردن آمدى * نى براى فصل كردن آمدى
تا توانى پا منه اندر فراق * أبغض الاشياء عندى الطلاق « 1 »
هركسى را سيرتى بنهادهايم * هريكى را اصطلاحى دادهايم
در حق او مدح و در حق تو ذم * در حق او شهد و در حق تو سمّ
ما برى از پاك و ناپاك همه * از گرانجانى و چالاك همه
من نكردم امر « 2 » تا سودى كنم * بلكه تا بر بندگان جودى كنم
هندوان را اصطلاح هند ، مدح * سنديان را اصطلاح سند ، مدح
من نگردم پاك از تسبيحشان * پاك هم ايشان شوند و درفشان
ما برون را ننگريم و قال را * ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم ، كو خاشع بود * گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانكه دل جوهر بود ، گفتن عرض * پس طفيل آمد عرض ، جوهر غرض
چند از اين الفاظ و اضمار و مجاز ؟ * سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشى از عشق در جان برفروز * سربهسر فكر و عبارت را بسوز
موسيا آدابدانان ديگرند * سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنى است * برده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد ، ورا خاطى مگو * گر بود پرخون شهيد ، او را مشو
در درون كعبه رسم قبله نيست * چه غم ار غواص را پاچيله « 3 » نيست
تو ز سرمستان قلاووزى مجو * جامهچاكان را چه فرمايى رفو ؟
ملت عشق از همه دينها جداست * عاشقان را مذهب و ملت خداست
لعل را گر مهر نبود باك نيست * عشق در درياى غم غمناك نيست
بعد از آن در سرّ موسى حق نهفت * رازهايى گفت ، كان نايد به گفت
در دل موسى سخنها ريختند * ديدن و گفتن به هم آميختند
چند بىخود گشت و چند آمد به خود * چند پريد از ازل سوى ابد
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : جامع صغير 1 : 4 ، كنوز الحقائق 2 ، مستدرك حاكم 1 : 196 .
( 2 ) - برخى نسخهها : « من نكردم خلق » .
( 3 ) - پاچيله : مصحف پاچيله ، كفش ، پاىافزار .