تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
از عزا چون چند روزى بگذرد * آتش آن عشق او ساكن شود عشق بر مرده نباشد پايدار * عشق را بر حىّ جان‌افزاى دار بعد از آن ، زان گور خود خواب آيدش * از جمادى هم جمادى زايدش زانكه عشق افسون خود بربود و رفت * ماند خاكستر ، بر آتش رفت تفت آنچه بيند آن جوان در آينه * پير اندر خشت بيند آن همه پير عشق توست نى ريش سفيد * دستگير صد هزاران نااميد عشق صورتها بسازد در فراق * تا مصوّر سر كند وقت تلاق كه منم آن اصل اصل هوش و مست * بر صورها ، عكس حس ما بدست پرده‌ها را اين زمان برداشتيم * حسن را بىواسطه افراشتيم زانكه بس با عكس من دربافتى * قوت تجريد ذاتم يافتى چون از اين‌سو جذبه من شد روان * او كشش را مىنبيند در ميان مغفرت مىجويد از جرم و خطا * از پس آن پرده از لطف خدا چون ز سنگى چشمه‌اى جارى شود * سنگ اندر چشمه متوارى شود

تمثيل

هست هر جسمى چو كاسه كوزه‌اى * اندرو هم قوت و هم دلسوزه‌اى كاسه پيدا اندر او پنهان رغد * طاعمش داند كزان مى مىخورد صورت يوسف چو جامى بود خوب * زان پدر مىخورد صد باده طروب باز اخوان را از آن زهراب بود * كان در ايشان زهر كينه مىفزود باز از وى مر زليخا را شكر * مىكشيد از عشق افيونى دگر غير آنچه بود مر يعقوب را * بود از يوسف غذا آن خوب را گونه‌گونه كوزه و شربت يكى * تا نماند در مى غيبت شكى باده از غيبست و كوزه زين جهان * كوزه پيدا ، باده در وى بس نهان