از عزا چون چند روزى بگذرد * آتش آن عشق او ساكن شود
عشق بر مرده نباشد پايدار * عشق را بر حىّ جانافزاى دار
بعد از آن ، زان گور خود خواب آيدش * از جمادى هم جمادى زايدش
زانكه عشق افسون خود بربود و رفت * ماند خاكستر ، بر آتش رفت تفت
آنچه بيند آن جوان در آينه * پير اندر خشت بيند آن همه
پير عشق توست نى ريش سفيد * دستگير صد هزاران نااميد
عشق صورتها بسازد در فراق * تا مصوّر سر كند وقت تلاق
كه منم آن اصل اصل هوش و مست * بر صورها ، عكس حس ما بدست
پردهها را اين زمان برداشتيم * حسن را بىواسطه افراشتيم
زانكه بس با عكس من دربافتى * قوت تجريد ذاتم يافتى
چون از اينسو جذبه من شد روان * او كشش را مىنبيند در ميان
مغفرت مىجويد از جرم و خطا * از پس آن پرده از لطف خدا
چون ز سنگى چشمهاى جارى شود * سنگ اندر چشمه متوارى شود
تمثيل
هست هر جسمى چو كاسه كوزهاى * اندرو هم قوت و هم دلسوزهاى
كاسه پيدا اندر او پنهان رغد * طاعمش داند كزان مى مىخورد
صورت يوسف چو جامى بود خوب * زان پدر مىخورد صد باده طروب
باز اخوان را از آن زهراب بود * كان در ايشان زهر كينه مىفزود
باز از وى مر زليخا را شكر * مىكشيد از عشق افيونى دگر
غير آنچه بود مر يعقوب را * بود از يوسف غذا آن خوب را
گونهگونه كوزه و شربت يكى * تا نماند در مى غيبت شكى
باده از غيبست و كوزه زين جهان * كوزه پيدا ، باده در وى بس نهان