تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
گفت موسى : هاى خيره‌سر شدى * خود مسلمان ناشده كافر شدى اين چه ژاژست ؟ « 1 » و چه كفر است و فساد * پنبه‌اى اندر دهان خود فشار گند كفر تو ، جهانى گنده كرد * كفر تو ديباى من را ژنده كرد چارق و پاتابه لايق مر تو راست * آفتابى را چنين‌ها كى رواست گر نبندى زين سخن تو حلق را * آتشى آيد ، بسوزد خلق را آتشى گر نامد است ، اين دود چيست ؟ * جان سيه گشته ، روان مردود چيست ؟ گر همىدانى كه يزدان داور است * ژاژ و گستاخى تو را چون باور است ؟ دوستى بىخرد خود دشمنى است * حق‌تعالى زين چنين خدمت غنيست با كه مىگويى تو اين ؟ با عم و خال ؟ * جسم و حاجت ، در صفات ذو الجلال ؟ شير ، او نوشد كه در نشو و نماست * چارق او پوشد كه او محتاج پاست ور براى بندش است اين گفتگو * زانكه حق گفت او من است و من خود او آنكه گفت انّى مرضت لم تعد * من شدم رنجور او تنها نشد آنكه بى يسمع و بى يبصر شده است * در حق آن بنده هم اين هم بيهدست بىادب گفتن سخن با خاص حق * دل بميراند سيه دارد ورق گر تو مردى را بخوانى : فاطمه ، * گرچه يك جنسند مرد و زن همه قصد خون تو كند تا ممكن است * گرچه خوش‌خو و حليم و ساكن است فاطمه مدح است در حق زنان * مرد را گويى كند زخم سنان دست و پا ، در حق ما استايش است * در حق پاكى حق آلايش است لم يلد لم يولد او را لايق است * والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ، ولادت وصف اوست * هرچه مولود است او زين سوى جوست زانكه از كون و فساد است و مهين * حادث است و محدثى خواهد يقين گفت اى موسى دهانم دوختى * وز پشيمانى تو جانم سوختى جامه را بدريد و آهى كرد تفت * سر نهاد اندر بيابان و برفت وحى آمد سوى موسى از خدا * بندهء ما را ز ما كردى جدا
هامش
( 1 ) - ژاژ : كنايه از سخن بيهوده .