تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
تا شوى چون بوى گل با عاشقان * پيشوا و رهنماى گلستان چيست بوى گل دم عقل و خرد * خوش قلاووز ره باغ ابد عقل كآن باشد ز دوران زحل * پيش عقل ما بود آن بىمحل از عطارد وز زحل دانا شد او * ما ز داد كردگار لطف‌خو علّم « 1 » الانسان خم طغراى ما * علم عند اللّه مقصدهاى ما تربيهء آن آفتاب روشنيم * ربى الأعلى ازآن‌رو مىزنيم از فدايى مردمان را چاره نيست * هر يكى از ما فداى سيرتى است اى خنك آنكه فدا كرده است تن * بهر آن كارزد فداى او شدن عاشق و معشوق و عشقش برده‌ام * در دو عالم بهره‌مند و نيكنام

عشق صورتها بسازد در فراق

دوستى و وهم صد يوسف تند * اسحر از هاروت و ماروت است خود صورتى پيدا كند بر ياد او * جذب صوت آردت در گفتگو راز گويى پيش صوت صد هزار * آن‌چنان كه يار گويد پيش يار نى بدانجا صورتى ، نى هيكلى * زاده از وى صد الست و صد بلى آن‌چنان‌كه مادر دل برده‌اى * پيش گور بچّهء نومرده‌اى رازها گويد بجدّ و اجتهاد * مىنمايد زنده او را آن جماد حىّ و قايم داند او آن خاك را * چشم و گوشى داند او خاشاك را پيش او هر ذرهء آن خاك گور * گوش دارد ، هوش دارد ، وقت شور مستمع داند بجدّ آن خاك را * خوش نگر اين عشق ساحرناك را آن‌چنان بر خاك گور تازه او * دم‌به‌دم خوش مىنهد با اشك رو كه به وقت زندگى هرگز چنان * روى ننهاده است بر پور چو جان
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه 5 سوره العلق .