تا شوى چون بوى گل با عاشقان * پيشوا و رهنماى گلستان
چيست بوى گل دم عقل و خرد * خوش قلاووز ره باغ ابد
عقل كآن باشد ز دوران زحل * پيش عقل ما بود آن بىمحل
از عطارد وز زحل دانا شد او * ما ز داد كردگار لطفخو
علّم « 1 » الانسان خم طغراى ما * علم عند اللّه مقصدهاى ما
تربيهء آن آفتاب روشنيم * ربى الأعلى ازآنرو مىزنيم
از فدايى مردمان را چاره نيست * هر يكى از ما فداى سيرتى است
اى خنك آنكه فدا كرده است تن * بهر آن كارزد فداى او شدن
عاشق و معشوق و عشقش بردهام * در دو عالم بهرهمند و نيكنام
عشق صورتها بسازد در فراق
دوستى و وهم صد يوسف تند * اسحر از هاروت و ماروت است خود
صورتى پيدا كند بر ياد او * جذب صوت آردت در گفتگو
راز گويى پيش صوت صد هزار * آنچنان كه يار گويد پيش يار
نى بدانجا صورتى ، نى هيكلى * زاده از وى صد الست و صد بلى
آنچنانكه مادر دل بردهاى * پيش گور بچّهء نومردهاى
رازها گويد بجدّ و اجتهاد * مىنمايد زنده او را آن جماد
حىّ و قايم داند او آن خاك را * چشم و گوشى داند او خاشاك را
پيش او هر ذرهء آن خاك گور * گوش دارد ، هوش دارد ، وقت شور
مستمع داند بجدّ آن خاك را * خوش نگر اين عشق ساحرناك را
آنچنان بر خاك گور تازه او * دمبهدم خوش مىنهد با اشك رو
كه به وقت زندگى هرگز چنان * روى ننهاده است بر پور چو جان
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه 5 سوره العلق .