تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣

عاشقان را باده خون دل بود

عاشقان را باده خون دل بود * چشمشان بر راه و بر منزل بود در چنين راه بيابان مخوف * اين قلاووز خرد باشد « 1 » خسوف خاك در چشم قلاووزان « 2 » زنى * كاروان را هالك و گمره كنى نان جو ، حقا كه حيف است و فسوس * نفس را در پيش نه نان سبوس دشمن راه خدا را خوار دار * دزد را منبر منه بردار دار دزد را تو دست ببريدن پسند * از بريدن عاجزى ، دستش ببند گر نبندى دست او ، دست تو بست * گر تو پايش نشكنى ، پايت شكست اى خنك آن كس كه ذات خود شناخت * اندر امن سرمدى قصرى بساخت كودكى گريد پى جوز و مويز * پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز پيش دل جوز ، و مويز آمد جسد * طفل كى در دانش مردان رسد ؟ هركه محجوب است او خود كودك است * مرد آن باشد كه بيرون از شكست گر به ريش و خايه مردستى كسى * هر بزى را ريش و مو باشد بسى هين روش بگزين و ترك ريش گير * ترك اين ما و من تشويش گير
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : با صد كسوف . ( 2 ) - قلاووزان : راهبر ، دلالت راه ، خبرگير ، جاسوسان .