تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
دانه‌اى مر مرغ را هرگز خورد ؟ * كاهدان مر اسب را هرگز چرد ؟ بندگى كن تا شوى عاشق لعل * بندگى كسب است آيد در عمل بنده آزادى طمع دارد ز جد * عاشق آزارى نخواهد تا ابد بنده دايم خلعت و ادرارجوست * خلعت عاشق همه ديدار اوست مىنگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريايى است قعرش ناپديد قطره‌هاى بحر را نتوان شمرد * هفت دريا پيش آن بحر است خورد تا تو باشى در حجاب بو البشر * سرسرى در عاشقان كمتر نگر زيركان كه موىها بشكافتند * علم هيئت را به جان دريافتند علم نيرنجات « 1 » و سحر و فلسفه * گرچه بشناسند حقّ المعرفه ليك كوشيدند تا امكان خود * برگذشتند از همه اقران خود عشق غيرت كرد و زيشان دركشيد * شد چنين خورشيد زيشان ناپديد نور چشمى كو بروز استاره « 2 » ديد * آفتابى چون از او رو دركشيد زين گذر كن ، بند من بپذير هين * عارفان « 3 » را تو به چشم عشق بين وقت نازك باشد و جان در رصد * با تو نتوان گفت آنگه « 4 » عذر خود فهم كن ، موقوف آن گفتن مباش * سينه‌هاى عاشقان را كم خراش نى گمانى بردهء تو زين نشاط * حزم را مگذار ، مىكن احتياط واجب است و جائز است و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : نارنجات . نيرنگى . ( 2 ) - استاره : ستاره . ( 3 ) - در نسخهء قونيه : عاشقان . ( 4 ) - در نسخهء قونيه : دم .