دانهاى مر مرغ را هرگز خورد ؟ * كاهدان مر اسب را هرگز چرد ؟
بندگى كن تا شوى عاشق لعل * بندگى كسب است آيد در عمل
بنده آزادى طمع دارد ز جد * عاشق آزارى نخواهد تا ابد
بنده دايم خلعت و ادرارجوست * خلعت عاشق همه ديدار اوست
مىنگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريايى است قعرش ناپديد
قطرههاى بحر را نتوان شمرد * هفت دريا پيش آن بحر است خورد
تا تو باشى در حجاب بو البشر * سرسرى در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه موىها بشكافتند * علم هيئت را به جان دريافتند
علم نيرنجات « 1 » و سحر و فلسفه * گرچه بشناسند حقّ المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان خود * برگذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و زيشان دركشيد * شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
نور چشمى كو بروز استاره « 2 » ديد * آفتابى چون از او رو دركشيد
زين گذر كن ، بند من بپذير هين * عارفان « 3 » را تو به چشم عشق بين
وقت نازك باشد و جان در رصد * با تو نتوان گفت آنگه « 4 » عذر خود
فهم كن ، موقوف آن گفتن مباش * سينههاى عاشقان را كم خراش
نى گمانى بردهء تو زين نشاط * حزم را مگذار ، مىكن احتياط
واجب است و جائز است و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : نارنجات . نيرنگى .
( 2 ) - استاره : ستاره .
( 3 ) - در نسخهء قونيه : عاشقان .
( 4 ) - در نسخهء قونيه : دم .