تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
منتهى در عشق چون او بود فرد * پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد گر نبودى بهر عشق پاك را * كى وجودى دادمى افلاك را ؟ من بدان افراشتم چرخ سنى * تا بلندى « 1 » عشق را فهمى كنى منفعت‌هاى دگر آيد ز چرخ * آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ « 2 » خاك را من خوار كردم يك سرى * تا ز ذل عاشقان بويى برى خاك را داديم سبزى و نوى * تا ز تبديل فقير آگه شوى با تو گويند اين جبال راسيات « 3 » * وصف حال عاشقان اندر ثبات گرچه آن معنى است وين نقش اى پدر « 4 » * تا به فهم تو كند نزديك‌تر غصه را با خار تشبيهى كنند * آن نباشد ، ليك تنبيهى كنند

بندگى كن تا شوى عاشق لعل

عاشقى كز عشق يزدان خورد قوت * صد بدن پيشش نيرزد ترّه‌توت عاشق آن ليلى كور و كبود * ملك عالم پيش او يك ترّه بود پيش آن « 5 » يكسان شده بد خاك و زر * زر چه باشد ؟ كه نبد جان را خطر شير و گرگ و دد از او واقف شده * همچو خويشان گرد او گرد آمده كاين شد است از خوى حيوان پاك‌پاك * پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك زهر دد باشد شكرريز خرد * زانكه نيك نيك باشد ضد بد گوشت عاشق را نيارد خورد دد * عشق معروف است پيش نيك و بد ور خورد او زهر خود او بكشدش « 6 » * گوشت عاشق زهر گردد در رگش هرچه جز عشق است شد مأكول عشق * دو جهان يك دانه پيش نول عشق
هامش
- 57 : 199 / 3 . ( 1 ) - در نسخهء قونيه : در علوّ . ( 2 ) - فرخ : جوجه . ( 3 ) - جبال راسيات : كوههاى استوار . ( 4 ) - در نسخهء قونيه : پسر . ( 5 ) - در نسخهء قونيه : او . ( 6 ) - در نسخهء قونيه : ( ور خورد خود في المثل دام و ددش ) .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 161 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى