منتهى در عشق چون او بود فرد * پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودى بهر عشق پاك را * كى وجودى دادمى افلاك را ؟
من بدان افراشتم چرخ سنى * تا بلندى « 1 » عشق را فهمى كنى
منفعتهاى دگر آيد ز چرخ * آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ « 2 »
خاك را من خوار كردم يك سرى * تا ز ذل عاشقان بويى برى
خاك را داديم سبزى و نوى * تا ز تبديل فقير آگه شوى
با تو گويند اين جبال راسيات « 3 » * وصف حال عاشقان اندر ثبات
گرچه آن معنى است وين نقش اى پدر « 4 » * تا به فهم تو كند نزديكتر
غصه را با خار تشبيهى كنند * آن نباشد ، ليك تنبيهى كنند
بندگى كن تا شوى عاشق لعل
عاشقى كز عشق يزدان خورد قوت * صد بدن پيشش نيرزد ترّهتوت
عاشق آن ليلى كور و كبود * ملك عالم پيش او يك ترّه بود
پيش آن « 5 » يكسان شده بد خاك و زر * زر چه باشد ؟ كه نبد جان را خطر
شير و گرگ و دد از او واقف شده * همچو خويشان گرد او گرد آمده
كاين شد است از خوى حيوان پاكپاك * پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك
زهر دد باشد شكرريز خرد * زانكه نيك نيك باشد ضد بد
گوشت عاشق را نيارد خورد دد * عشق معروف است پيش نيك و بد
ور خورد او زهر خود او بكشدش « 6 » * گوشت عاشق زهر گردد در رگش
هرچه جز عشق است شد مأكول عشق * دو جهان يك دانه پيش نول عشق
هامش
- 57 : 199 / 3 .
( 1 ) - در نسخهء قونيه : در علوّ .
( 2 ) - فرخ : جوجه .
( 3 ) - جبال راسيات : كوههاى استوار .
( 4 ) - در نسخهء قونيه : پسر .
( 5 ) - در نسخهء قونيه : او .
( 6 ) - در نسخهء قونيه : ( ور خورد خود في المثل دام و ددش ) .