چونكه وقت مرگ آن جرعه صفا * زين كلوخ تن به مردن شد جدا
آنچه مىماند كنى دفنش تو زود * اينچنين زشتى بدان چون گشته بود
جان چو بىآن جيفه بنمايد جمال * من نتانم گفت لطف آن وصال
مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا * شرح نتوان كرد زان كار و كيا
حبّذا آن مطبخ پرنوش و قند * كه سلاطين كاسهليسان ويند
حبّذا آن خرمن صحراى دين * كه بود هر خرمن او را خوشهچين
حبّذا درياى عمر بىغمى * كه بود زو هفت دريا شبنمى
جرعهاى چون ريخت ساقى الست * بر سر اين شوره خاك زيردست
ور نبود اين گفتنى نك تن زدم * گر روا بد ناله كردم از عدم
غلو در محبت و عشق
يك دهان خواهم به پهناى فلك * تا بگويم وصف آن رشك ملك
ور دهان يابم چنين و صد چنين * تنگ آيد در فغان اين حنين
اينقدر هم گر نگويم ، اى سند * شيشهء دل از ضعيفى بشكند
شيشه دل را چو نازك ديدهام * بهر تسكين بس قبا بدريدهام
من سر هر ماه سه روز اى صنم * بىگمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است * روز فيروز است ، نى فيروزه است
هر دلى كاندر غم شه مىبود * دمبهدم او را سر مه مىبود
ذرّهاى از عقل و هوش ار با منست * اين چه سودا و پريشان گفتن است ؟
چونكه مغز من ز عقل و هش تهى است * بس گناه من در اين تخليط چيست ؟
نى گناه او راست كه عقلم ببرد * عقل جمله عاقلان پيشش بمرد
بادهء او درخور هر هوش نيست * حلقه او سخره هر گوش نيست
بار ديگر آمدم ديوانهوار * رورو اى جان زود زنجيرى بيار