تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
چون‌كه وقت مرگ آن جرعه صفا * زين كلوخ تن به مردن شد جدا آنچه مىماند كنى دفنش تو زود * اين‌چنين زشتى بدان چون گشته بود جان چو بىآن جيفه بنمايد جمال * من نتانم گفت لطف آن وصال مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا * شرح نتوان كرد زان كار و كيا حبّذا آن مطبخ پرنوش و قند * كه سلاطين كاسه‌ليسان ويند حبّذا آن خرمن صحراى دين * كه بود هر خرمن او را خوشه‌چين حبّذا درياى عمر بىغمى * كه بود زو هفت دريا شبنمى جرعه‌اى چون ريخت ساقى الست * بر سر اين شوره خاك زيردست ور نبود اين گفتنى نك تن زدم * گر روا بد ناله كردم از عدم

غلو در محبت و عشق

يك دهان خواهم به پهناى فلك * تا بگويم وصف آن رشك ملك ور دهان يابم چنين و صد چنين * تنگ آيد در فغان اين حنين اين‌قدر هم گر نگويم ، اى سند * شيشهء دل از ضعيفى بشكند شيشه دل را چو نازك ديده‌ام * بهر تسكين بس قبا بدريده‌ام من سر هر ماه سه روز اى صنم * بىگمان بايد كه ديوانه شوم هين كه امروز اول سه روزه است * روز فيروز است ، نى فيروزه است هر دلى كاندر غم شه مىبود * دم‌به‌دم او را سر مه مىبود ذرّه‌اى از عقل و هوش ار با منست * اين چه سودا و پريشان گفتن است ؟ چون‌كه مغز من ز عقل و هش تهى است * بس گناه من در اين تخليط چيست ؟ نى گناه او راست كه عقلم ببرد * عقل جمله عاقلان پيشش بمرد بادهء او درخور هر هوش نيست * حلقه او سخره هر گوش نيست بار ديگر آمدم ديوانه‌وار * رورو اى جان زود زنجيرى بيار