چند حرفى نقش كردى از رقوم « 1 » * سنگها از عشق او شد همچو موم
نون ابرو ، صاد چشم و ميم « 2 » گوش * برنوشتى ، فتنهء صد عقل و هوش
زان حروفت شد خرد باريك ريس * نسخ مىكن اى اديب خوشنويس
درخور هر فكر بسته بر عدم * دمبهدم نقش خيالى خوش رقم
حرفهاى طرفه بر لوح خيال * برنوشته چشم و ابرو خطّ و خال
بر عدم باشم ، نه بر موجود ، مست * زانكه معشوق عدم وافىتر است
عقل را خطخوان آن اشكال كرد * تا دهد تدبيرها را زان نورد
اين دل سرگشته را تدبير كن
اين دل سرگشته را تدبير بخش * و اين كمانهاى دو تو را تير بخش
جرعهاى برريختى زان خفيه جام * بر زمين خاك ، من كأس الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعش نشان * خاك را شاهان همىليسند از آن
جرعهء حسن است بر خاكى كيش * گه همىبوسى و گه مىليسيش « 3 »
جرعه خاكآميز چون مجنون كند * مر تو را تا صاف او خود چون كند ؟
جرعهاى بر ماه و خورشيد و حمل * جرعهاى بر عرش و كرسى و زحل
جرعهاى گوييش اى عجب يا كيميا * كه ز آسيبش بود چندين بها
جد طلب آسيب او اى ذو فنون * لا يمسّ ذاك الّا المطهّرون « 4 »
هركسى پيش كلوخى جامه چاك * كان كلوخ از حسن آمد جرعهناك
جرعهاى بر زرّ و بر لعل و درر * جرعهء بر خمر و بر نقل و ثمر
جرعهاى بر روى خوبان لطاف * تا چگونه باشد آن را راواق صاف
چون همىمالى زبان را اندرين * چون شوى چون بينى آن را بى ز طين
هامش
( 1 ) - رقوم : جمع رقم : عدد .
( 2 ) - در نسخهء قونيه : جيم .
( 3 ) - در نسخهء قونيه :جرعهء حسنست اندر خاك گش * كه به صد دل روز و شب مىبوسيش) . ( 4 ) - اشاره به آيه 79 ، سوره الواقعة .