شد اشاراتش اشارات ازل * جاوز الأوهام طرّا و اعتزل
زين چه ششگوشه گر نبود برون * چون برآرد يوسفى را از درون ؟
واردى بالاى چرخ بىستن « 1 » * جسم او چون دلو در چه چاره كن
يوسفان چنگال در ، دلوش زده * رسته از چاه و شه مصرى شده
دلوهاى ديگر از چه آب جو * دلو او فارغ ز آب ، اصحاب جو
دلوها غوّاص آب از بهر قوت * دلو او قوت حيات جان حوت
دلوها وابسته ، چرخ بلند * دلو او در اصبعين زورمند
دلو چه و حبل چه و چرخ چهى * اين مثال بس ركيك است ، اى اخى
از كجا آرم مثال بىشكست ؟ * كفو او نه آيد و نه آمدست
آفتابى در يكى ذرّه نهان * ناگهان آن ذرّه بگشايد دهان
ذرّهذرّه گردد افلاك و زمين * پيش او خورشيد چون جست از كمين
اينچنين جانى چه در خورد تن است * هين بشوى اى تن از اين جان هر دودست
اى هزاران جبرئيل اندر بشر * اى مسيحاى نهان در جوف خر
اى هزاران كعبه پيدا در كنيس « 2 » * اى غلطانداز عفريت و بليس
سجدهگاه لامكانى در مكان * مر بليسان را ز تو ويران دكان
كه چرا من خدمت اين طين كنم ؟ * صورتى را من لقب چون دين كنم ؟
نيست صورت چشم را نيكو بمال * تا ببينى شعشعهء نور جلال
چون ملك تسبيح حق را كن غذا
ذات ايمان نعمت و لوتى « 3 » است هول * اى قناعتكرده از ايمان به قول
گرچه آن مطعوم « 4 » جان است و نظر * جسم را هم زان رياض « 5 » است و صور
هامش
( 1 ) - ستن : مخفف ستون .
( 2 ) - كنيس : مخفّف كنيسه و كليسا .
( 3 ) - لوتى : قلندر .
( 4 ) - مطعوم : بهره و غذا .
( 5 ) - رياض : گلستان .