تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
آب اين دريا كه هايل « 1 » بقعه‌اى است * با خمار ماهيان خود جرعه‌اى است يك دم هجران بر عاشق چو سال * وصل سالى متّصل پيشش خيال در دل معشوق جمله عاشق است * در دل عذرا هميشه وامق « 2 » است در دل عاشق به جز معشوق نيست * در ميانشان فارق و فاروق نيست بر يكى اشتر بود اين دود را * پس چه زر غبّا بگنجيد اين دو را هيچ‌كس با خويش زر غبّا نمود ؟ * هيچ‌كس با خود به نوبت يار بود ؟ آن‌يكيئى كه عقلش فهم كرد * فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد ور به عقل ادراك اين ممكن بدى * قهر نفس از بهر چه واجب شدى با چنان رحمت كه دارد شاه هش * بىضرورت چون بگويد نفس كش

چون روى چون نبودت قلبى بصير

جز به تدبير يكى شيخ خبير * چون روى ؟ چون نبودت قلبى بصير واى آن مرغى كه ناروييده پر * برپرد بر اوج و افتد در خطر عقل باشد مرد را بال‌وپرى * چون نباشد عقل ، عقل رهبرى يا مظفّر ، يا مظفّر جوى باش * يا نظرور ، يا نظرورجوى باش بى ز مفتاح خرد ، اين قرع باب * از هوا باشد ، نه از روى صواب عالمى در دام مىبين از هوا * وز جراحت‌هاى همرنگ دوا مصحفى « 3 » بر كف چو زين العابدين * خنجر پرزهر اندر آستين گويدت خندان كه اى مولاى من * در دل او بابلى پرسحر و فن زهر قاتل ، صورتش شهد است و شير * هين مرو بىصحبت پير خبير جمله لذّات هوا مكر است و زرق * سوز و تاريكيست گرد نور برق
هامش
( 1 ) - هايل : عظيم . ( 2 ) - وامق : حريف . ( 3 ) - به كتابهاى آسمانى به‌ويژه قرآن مصحف گويند .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 152 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى