آب اين دريا كه هايل « 1 » بقعهاى است * با خمار ماهيان خود جرعهاى است
يك دم هجران بر عاشق چو سال * وصل سالى متّصل پيشش خيال
در دل معشوق جمله عاشق است * در دل عذرا هميشه وامق « 2 » است
در دل عاشق به جز معشوق نيست * در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكى اشتر بود اين دود را * پس چه زر غبّا بگنجيد اين دو را
هيچكس با خويش زر غبّا نمود ؟ * هيچكس با خود به نوبت يار بود ؟
آنيكيئى كه عقلش فهم كرد * فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك اين ممكن بدى * قهر نفس از بهر چه واجب شدى
با چنان رحمت كه دارد شاه هش * بىضرورت چون بگويد نفس كش
چون روى چون نبودت قلبى بصير
جز به تدبير يكى شيخ خبير * چون روى ؟ چون نبودت قلبى بصير
واى آن مرغى كه ناروييده پر * برپرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بالوپرى * چون نباشد عقل ، عقل رهبرى
يا مظفّر ، يا مظفّر جوى باش * يا نظرور ، يا نظرورجوى باش
بى ز مفتاح خرد ، اين قرع باب * از هوا باشد ، نه از روى صواب
عالمى در دام مىبين از هوا * وز جراحتهاى همرنگ دوا
مصحفى « 3 » بر كف چو زين العابدين * خنجر پرزهر اندر آستين
گويدت خندان كه اى مولاى من * در دل او بابلى پرسحر و فن
زهر قاتل ، صورتش شهد است و شير * هين مرو بىصحبت پير خبير
جمله لذّات هوا مكر است و زرق * سوز و تاريكيست گرد نور برق
هامش
( 1 ) - هايل : عظيم .
( 2 ) - وامق : حريف .
( 3 ) - به كتابهاى آسمانى بهويژه قرآن مصحف گويند .