تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
حق منزّه از تن و من با تنم * چون چنين گويم ببايد كشتنم چون وصيّت كرد آن آزادمرد * هر مريدى كاردى آماده كرد مست گشت او باز از آن سغراق زفت « 1 » * آن وصيّتهاش از خاطر برفت عشق آمد عقل او آواره شد * صبح آمد شمع او بيچاره شد عقل چون شحنه « 2 » است چون سلطان رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد عقل سايهء حق بود ، حق آفتاب * سايه را با آفتاب او چه تاب ؟ چون پرى غالب شود بر آدمى * گم شود از مرد وصف مردمى هرچه گويد آن پرى گفته بود * زان سرى ، يا زين سرى گفته بود چون پرى را اين دم و قانون بود * كردگار آن پرى خود چون بود ؟ اوى او رفته ، پرى خود او شده * ترك ، بىالهام تازىگو شده چون به خود آيد نداند يك لغت * چون پرى را هست اين ذات و صفت پس خداوند پرى و آدمى * از پرى كى باشدش آخر كمى ؟ بادهء مى را بود اين شرّ و شور * نور حق را نيست آن فرهنگ و زود ؟ كه تو را از تو به كل خالى كند * تو شوى پست ، او سخن او سخن عالى كند گرچه قرآن از لب پيغمبر است * هركه گويد : حق نگفت ، او كافر است چون هماى بىخودى پرواز كرد * آن سخن را بايزيد آغاز كرد عقل را سيل تحيّر درربود * زان قوىتر گفت كاوّل گفته بود نيست اندر جبّه‌ام الّا خدا * چند جويى در زمين و بر سما ؟ آن مريدان جمله ديوانه شدند * كاردها در جسم پاكش مىزدند هركه اندر شيخ تيغى مىخليد * بازگونه از تن خود مىبريد « 3 » هركه او سوى گلويش زخم برد * حلق خود ببريده ديد و زار مرد وانكه او را زخم اندر سينه زد * سينه‌اش بشكافت شد مردهء ابد وانكه آگه بود از آن صاحب‌قران * دل ندادش كه زند زخم گران
هامش
( 1 ) - سغراق ( سقراق ) زفت : ابريق لوله درشت . ( 2 ) - شحنه : نگهبان . ( 3 ) - در نسخهء قونيه : مىدريد .