حق منزّه از تن و من با تنم * چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيّت كرد آن آزادمرد * هر مريدى كاردى آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت « 1 » * آن وصيّتهاش از خاطر برفت
عشق آمد عقل او آواره شد * صبح آمد شمع او بيچاره شد
عقل چون شحنه « 2 » است چون سلطان رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد
عقل سايهء حق بود ، حق آفتاب * سايه را با آفتاب او چه تاب ؟
چون پرى غالب شود بر آدمى * گم شود از مرد وصف مردمى
هرچه گويد آن پرى گفته بود * زان سرى ، يا زين سرى گفته بود
چون پرى را اين دم و قانون بود * كردگار آن پرى خود چون بود ؟
اوى او رفته ، پرى خود او شده * ترك ، بىالهام تازىگو شده
چون به خود آيد نداند يك لغت * چون پرى را هست اين ذات و صفت
پس خداوند پرى و آدمى * از پرى كى باشدش آخر كمى ؟
بادهء مى را بود اين شرّ و شور * نور حق را نيست آن فرهنگ و زود ؟
كه تو را از تو به كل خالى كند * تو شوى پست ، او سخن او سخن عالى كند
گرچه قرآن از لب پيغمبر است * هركه گويد : حق نگفت ، او كافر است
چون هماى بىخودى پرواز كرد * آن سخن را بايزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحيّر درربود * زان قوىتر گفت كاوّل گفته بود
نيست اندر جبّهام الّا خدا * چند جويى در زمين و بر سما ؟
آن مريدان جمله ديوانه شدند * كاردها در جسم پاكش مىزدند
هركه اندر شيخ تيغى مىخليد * بازگونه از تن خود مىبريد « 3 »
هركه او سوى گلويش زخم برد * حلق خود ببريده ديد و زار مرد
وانكه او را زخم اندر سينه زد * سينهاش بشكافت شد مردهء ابد
وانكه آگه بود از آن صاحبقران * دل ندادش كه زند زخم گران
هامش
( 1 ) - سغراق ( سقراق ) زفت : ابريق لوله درشت .
( 2 ) - شحنه : نگهبان .
( 3 ) - در نسخهء قونيه : مىدريد .