نيم دانش ، دست او را بسته كرد * جان ببرد ، الّا كه خود را خسته كرد
روز گشت و آن مريدان كاسته * نوحهها از خانهشان برخواسته
پيش او آمد هزاران مرد و زن * كى دو عالم درج در يك پيرهن
اين تن تو گر تن مردم بدى * چون تن مردم ز خنجر گم شدى
باخودى با بىخودى دوچار زد * با خود اندر ديدهء خود خار زد
اى زده بر بيدلان « 1 » تو ذو الفقار * بر تن خود مىزنى آن ، هوش دار
زانكه بىخود فانى است و ايمن است * تا ابد در ايمنى او ساكن است
نقش او فانى و او شد آينه * غير نقش روى غير آن جاى نه
گر كنى تف ، سوى روى خود كنى * ور زنى بر آينه ، بر خود زنى
ور ببينى روى زشت ، آن هم تويى * ور ببينى عيسى و مريم ، تويى
او نه اين است و نه آن ، او ساده است * نقش تو در پيش تو بنهاده است
چون رسيد اينجا سخن ، لب در ببست * چون رسيد اينجا قلم ، درهم شكست
لب ببند ارچه فصاحت دست داد * دم مزن و اللّه اعلم بالرشاد
بر كنار بامى اى مست مدام * پست بنشين يا فرود آ ، و السلام
هر زمانى كه شدى تو كامران * آن دم خوش را كنار بام دان
بر زمان خوش هراسان باش تو * همچو گنجش خفيه كن نه فاش تو
تا نيايد بر ولا ناگه بلا * ترسترسان رو در آن مكمن « 2 » هلا
ترس جان در وقت شادى از زوال * زان كنار بام غيب است ارتحال
گر نمىبينى كنار بام راز * روح مىبيند كه هستش اهتزاز
هر نكالى ناگهان كان آمده است * بر كنار كنگرهء شادى بد است
جز كنار بام خود نبود سقوط * اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : بىخودان .
( 2 ) - مكمن : نهانگاه .