تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
نيم دانش ، دست او را بسته كرد * جان ببرد ، الّا كه خود را خسته كرد روز گشت و آن مريدان كاسته * نوحه‌ها از خانه‌شان برخواسته پيش او آمد هزاران مرد و زن * كى دو عالم درج در يك پيرهن اين تن تو گر تن مردم بدى * چون تن مردم ز خنجر گم شدى باخودى با بىخودى دوچار زد * با خود اندر ديدهء خود خار زد اى زده بر بيدلان « 1 » تو ذو الفقار * بر تن خود مىزنى آن ، هوش دار زانكه بىخود فانى است و ايمن است * تا ابد در ايمنى او ساكن است نقش او فانى و او شد آينه * غير نقش روى غير آن جاى نه گر كنى تف ، سوى روى خود كنى * ور زنى بر آينه ، بر خود زنى ور ببينى روى زشت ، آن هم تويى * ور ببينى عيسى و مريم ، تويى او نه اين است و نه آن ، او ساده است * نقش تو در پيش تو بنهاده است چون رسيد اينجا سخن ، لب در ببست * چون رسيد اينجا قلم ، درهم شكست لب ببند ارچه فصاحت دست داد * دم مزن و اللّه اعلم بالرشاد بر كنار بامى اى مست مدام * پست بنشين يا فرود آ ، و السلام هر زمانى كه شدى تو كامران * آن دم خوش را كنار بام دان بر زمان خوش هراسان باش تو * همچو گنجش خفيه كن نه فاش تو تا نيايد بر ولا ناگه بلا * ترس‌ترسان رو در آن مكمن « 2 » هلا ترس جان در وقت شادى از زوال * زان كنار بام غيب است ارتحال گر نمىبينى كنار بام راز * روح مىبيند كه هستش اهتزاز هر نكالى ناگهان كان آمده است * بر كنار كنگرهء شادى بد است جز كنار بام خود نبود سقوط * اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : بىخودان . ( 2 ) - مكمن : نهانگاه .