ساعتى گرگى درآيد در بشر * ساعتى يوسف رخى همچون قمر
مىرود از سينهها در سينهها * از ره پنهان صلاح و كينهها
بلكه خود از آدمى در گاو و خر * مىرود دانايى و علم و هنر
اسب سكسك « 1 » مىشود رهوار و رام * خرس بازى مىكند ، بز هم سلام
رفت اندر سگ ز آدميان هوس * پاسبان شد يا شكارى يا حرس
در سگ اصحاب « 2 » خويى زان رقود « 3 » * رفت تا جويان اللّه گشته بود
هر زمان در سينه نوعى سر كند * گاه ديو و گه ملك گه دام و دد
دزديى كن از در و مرجان جان * اى كم از سگ از درون عارفان
چونكه دزدى بارى آن در لطيف * چونكه حامل مىشوى بارى شريف
كيست آن يوسف دل حقجوى تو
كيست آن يوسف ؟ دل حقجوى تو * چون اسير بسته اندر كوى تو
جبرئيلى را بر استن بستهاى * پرّوبالش بالش را به صد جا خستهاى
پيش او گوساله بريان آورى * گه گشى او را به كهدان « 4 » آورى
كه بخور ، اين است ما را لوت و پوت * نيست او را جز لقاء اللّه قوت
زين شكنجه و امتحان ، آن مبتلا * مىكند از تو شكايت با خدا
كاى خدا افغان از اين گرگ كهن * گويدش : نك ، وقت آمد ، صبر كن
داد تو واخواهم از هر بىخبر * داد كدهد جز خداى دادگر ؟
او همىگويد كه : صبرم شد فنا * در فراق روى تو يا ربّنا
احمدم ، درمانده در دست يهود * صالحم ، افتاده در حبس ثمود
اى سعادتبخش جان انبيا * يا بكش ، يا بازخوانم ، يا بيا
هامش
( 1 ) - سكسك : آواز پاى .
( 2 ) - اشاره به سگ اصحاب كهف .
( 3 ) - رقود : خوابيدگان .
( 4 ) - كهدان : كاهدان .