با فراقت كافران را نيست تاب * مىگود : يا ليتنى كنت تراب
حال او اين است كو خود زان سواست * چون بود بىتو ، كسى كان تو است
حق بجنباند به ظاهر سر تو را * ليك سازد بر سران سرور تو را
مر تو را چيزى دهد يزدان نهان * كه سجود تو كنند اهل جهان
فناى در توحيد
اى ضياء الحق حسام الدين بگير * شهد خويش اندر فكن در خوى شير
تا رهد آن شير از تغيير طعم * يابد از بهر مزه تكثير طعم
متصل گردد بدان بحر الست * چونكه شد دريا ، ز هر تغيير رست
منفذى يابد در آن بحر عسل * آفتى را نبود اندر وى عمل
غرّهاى كن شيروار اى شير حق * تا رود آن غرّه بر هفتم طبق
چه خبر جان ملول سير را ؟ * كى شناسد موش غرّهء شير را ؟
برنويس احوال خود با آب زر * بهر هر دريادلى عالىگهر
آب نيل است اين حديث جانفزا * يا ربش در چشم قبطى خون نما
حكايت
با مريدان آن فقير محتشم * بايزيد آمد كه : نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذو فنون : * لا إله الّا انا ها فاعبدون « 1 »
چون گذشت آن حال گفتندش صباح * تو چنين گفتى و نبود اين صلاح
گفت اين بار ار كنم اين مشغله * تيغها « 2 » در من زنيد آن دم هله
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه 25 سوره الانبياء .
( 2 ) - در نسخهء قونيه : كاردها .