تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
اتصالى بىتكيّف بىقياس * هست رب الناس را با جان ناس ليك گفتم ناس من نسناس « 1 » نى * ناس غير جان جان‌نشناس نى ناس مردم باشد و كو مردمى * تو سر مردم نديدستى دمى ما رميت اذ رميت « 2 » خوانده‌اى * ليك جسمى در تجزّى مانده‌اى ملك جسمت را چو بلقيس اى غنى * ترك كن بهر سليمان نبى مىكنم لا حول نى از گفت خويش * بلكه از وسواس آن انديشه كيش كو خيالى مىكند در گفت من * در دل از وسواس و انكارات و ظن مىكنم لا حول يعنى چاره نيست * چون تو را در دل به ضدّم گفتنى است چون‌كه گفت من گرفتت در گلو * من خمش كردم تو آن خود بگو آن يكى نايى كه نى خوش مىزدست * ناگهان از مقعدش بادى بجست ناى را بر كون نهاد او كه ز من * گر تو بهتر مىزنى بستان بزن اى مسلمان خود ادب اندر طلب * نيست الّا حمل از هر بىادب هركه را بينى شكايت مىكند * كه فلان كس راست طبع و خوى بد آن شكايت‌گر ، يقين خويش بد است * كه مر آن بدخوى را بدگو شده است زانكه خوشخو آن بود كو در خمول * باشد از بدخو و بدطبعان حمول اى سليمان در ميان زاغ و باز * حلم حق شو با همه مرغان بساز اى دو صد بلقيس حلمت را زبون * كاهد قومى انّهم لا يعلمون « 3 » من عصايم در كف موساى خويش * موسيم پنهان و من پيدا به پيش بر مسلمانان پل دريا شوم * باز بر فرعون اژدرها شوم اين عصا را اى پسر تنها مبين * كه عصايى دست حق نبود چنين موج طوفان هم عصا بد كو ز درد * طنطنهء « 4 » جادوپرستان را بخورد گر عصاهاى خدا را بشمرم * زرق اين فرعونيان را بردرم
هامش
( 1 ) - نسناس : موجودى افسانه‌اى كه نيمى انسان و نيمى حيوان باشد ، دواليا ، غول ، نوعى از بوزينگان و بنا بر برخى روايات دينى : بشر اوليّه . ( 2 ) - اشاره به آيه 17 سوره الانفال . ( 3 ) - از سخنان پيامبر اسلام ( ص ) : « خدايا امّت را هدايت كن كه ناآگاهند » . احياء العلوم 3 : 201 . ( 4 ) - طنطنه : كرّ و فرّ ، شكوه ، خودنمايى .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 145 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى