اتصالى بىتكيّف بىقياس * هست رب الناس را با جان ناس
ليك گفتم ناس من نسناس « 1 » نى * ناس غير جان جاننشناس نى
ناس مردم باشد و كو مردمى * تو سر مردم نديدستى دمى
ما رميت اذ رميت « 2 » خواندهاى * ليك جسمى در تجزّى ماندهاى
ملك جسمت را چو بلقيس اى غنى * ترك كن بهر سليمان نبى
مىكنم لا حول نى از گفت خويش * بلكه از وسواس آن انديشه كيش
كو خيالى مىكند در گفت من * در دل از وسواس و انكارات و ظن
مىكنم لا حول يعنى چاره نيست * چون تو را در دل به ضدّم گفتنى است
چونكه گفت من گرفتت در گلو * من خمش كردم تو آن خود بگو
آن يكى نايى كه نى خوش مىزدست * ناگهان از مقعدش بادى بجست
ناى را بر كون نهاد او كه ز من * گر تو بهتر مىزنى بستان بزن
اى مسلمان خود ادب اندر طلب * نيست الّا حمل از هر بىادب
هركه را بينى شكايت مىكند * كه فلان كس راست طبع و خوى بد
آن شكايتگر ، يقين خويش بد است * كه مر آن بدخوى را بدگو شده است
زانكه خوشخو آن بود كو در خمول * باشد از بدخو و بدطبعان حمول
اى سليمان در ميان زاغ و باز * حلم حق شو با همه مرغان بساز
اى دو صد بلقيس حلمت را زبون * كاهد قومى انّهم لا يعلمون « 3 »
من عصايم در كف موساى خويش * موسيم پنهان و من پيدا به پيش
بر مسلمانان پل دريا شوم * باز بر فرعون اژدرها شوم
اين عصا را اى پسر تنها مبين * كه عصايى دست حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بد كو ز درد * طنطنهء « 4 » جادوپرستان را بخورد
گر عصاهاى خدا را بشمرم * زرق اين فرعونيان را بردرم
هامش
( 1 ) - نسناس : موجودى افسانهاى كه نيمى انسان و نيمى حيوان باشد ، دواليا ، غول ، نوعى از بوزينگان و بنا بر برخى روايات دينى : بشر اوليّه .
( 2 ) - اشاره به آيه 17 سوره الانفال .
( 3 ) - از سخنان پيامبر اسلام ( ص ) : « خدايا امّت را هدايت كن كه ناآگاهند » . احياء العلوم 3 : 201 .
( 4 ) - طنطنه : كرّ و فرّ ، شكوه ، خودنمايى .