پرتو ساقى است كاندر شيره رفت * شيره برجوشيد و رقصان گشت و رفت
اندر اين معنى مپرس آن خيره را * كه چنين كى ديده بودى شيره را
بىتفكر پيش هر داننده هست * آنكه با شوريده شوراننده هست
در بيان فناء و بقاء
گفت قايل در جهان درويش نيست * ور بود درويش آن درويش نيست
او سليمان است بىچتر و كلاه * زير حكم او ز ماهى تا به ماه
هست از روى بقاى ذات او * نيست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانهء شمع پيش آفتاب * نيست باشد هست باشد در حباب
هست باشد ذات او تا تو اگر * برنهى پنبه بسوزد از شرر
نيست باشد روشنى ندهد تو را * كرده باشد آفتاب او را فنا
در دو صد من شهد يك اوقيه خل * چون درافكندى و در وى گشت حل
نيست باشد طعم خل چون مىچشى * هست يك وقيه فزون چون بركشى
پيش شيرى آهويى بىهوش شد * هستيش در هست او روپوش شد
اين قياس ناقصان بر كار ربّ * جوشش عشق است نه از ترك ادب
نبض عاشق بىادب برمىجهد * خويش را در كفّهء شه مىنهد
بىادبتر نيست زان كس در جهان * باادبتر نيست كس زو در نهان
هم به نسبت دان وفاق اى منتجب * اين دو ضد با ادب با بىادب
بىادب باشد چو ظاهر بنگرى * كه بود دعوى عشقش همسرى
چون به باطن بنگرى دعوى كجاست * او و دعوى پيش آن سلطان فناست
مات زيد ، زيد اگر فاعل بود * ليك فاعل نيست ، كو عاطل بود
او ز روى لفظ نحوى فاعل است * ورنه او مفعول و موتش قاتل است
فاعل چه كو چنان مقهور شد * فاعليها جمله از وى دور شد