تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
پرتو ساقى است كاندر شيره رفت * شيره برجوشيد و رقصان گشت و رفت اندر اين معنى مپرس آن خيره را * كه چنين كى ديده بودى شيره را بىتفكر پيش هر داننده هست * آنكه با شوريده شوراننده هست

در بيان فناء و بقاء

گفت قايل در جهان درويش نيست * ور بود درويش آن درويش نيست او سليمان است بىچتر و كلاه * زير حكم او ز ماهى تا به ماه هست از روى بقاى ذات او * نيست گشته وصف او در وصف هو چون زبانهء شمع پيش آفتاب * نيست باشد هست باشد در حباب هست باشد ذات او تا تو اگر * برنهى پنبه بسوزد از شرر نيست باشد روشنى ندهد تو را * كرده باشد آفتاب او را فنا در دو صد من شهد يك اوقيه خل * چون درافكندى و در وى گشت حل نيست باشد طعم خل چون مىچشى * هست يك وقيه فزون چون بركشى پيش شيرى آهويى بىهوش شد * هستيش در هست او روپوش شد اين قياس ناقصان بر كار ربّ * جوشش عشق است نه از ترك ادب نبض عاشق بىادب برمىجهد * خويش را در كفّهء شه مىنهد بىادب‌تر نيست زان كس در جهان * باادب‌تر نيست كس زو در نهان هم به نسبت دان وفاق اى منتجب * اين دو ضد با ادب با بىادب بىادب باشد چو ظاهر بنگرى * كه بود دعوى عشقش همسرى چون به باطن بنگرى دعوى كجاست * او و دعوى پيش آن سلطان فناست مات زيد ، زيد اگر فاعل بود * ليك فاعل نيست ، كو عاطل بود او ز روى لفظ نحوى فاعل است * ورنه او مفعول و موتش قاتل است فاعل چه كو چنان مقهور شد * فاعليها جمله از وى دور شد