معرفت بالاتر از مرتبهء معرفت است
با دو عالم عشق را بيگانگى است * اندرو هفتاد و دو ديوانگى است
سخت پنهان است و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش
غير هفتاد و دو ملّت كيش او * تخت شاهان تختهبندى پيش او
مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع « 1 »
پس چه باشد عشق ، درياى عدم * در شكسته عقل را آنجا قدم
بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد
كاشكى هستى زبانى داشتى * تا ز هستان پردهها برداشتى
هرچه گويى اى دم هستى از آن * پردهاى ديگر بر او بستى بدان
آفت ادراك آن قال است و حال * خون به خون شستن محال است و محال
من چو با سوداييانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم
سخت مست و بىخود و آشفتهاى * دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى
هان و هان هشدار بر نارى دمى * اولا برجه ، طلب كن محرمى
عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللّه اللّه اشترى بر ناودان
چون ز راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر برآرد چون علم كه اينك منم
رغم انفم گيردم او هر دو گوش * كى مدمّغ « 2 » چونش مىپوشى بپوش
گويمش رو گرچه برجوشيدهاى * همچو جان پيدايى و پوشيدهاى
عشق جوشد بادهء تحقيق را * او بود ساقى نهان صدّيق را
چون بجويى تو به توفيق حسن * باده آب جان بود ابريق تن
چون بيفزايد مى توفيق را * قوّت مى بشكند ابريق را
آب گردد ساقى و هم مست آب * چون مگو و اللّه اعلم بالصواب
هامش
( 1 ) - صداع : راه و مقصد .
( 2 ) - مدمّغ : احمق ، ابله ، نادان .