تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣

معرفت بالاتر از مرتبهء معرفت است

با دو عالم عشق را بيگانگى است * اندرو هفتاد و دو ديوانگى است سخت پنهان است و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش غير هفتاد و دو ملّت كيش او * تخت شاهان تخته‌بندى پيش او مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع « 1 » پس چه باشد عشق ، درياى عدم * در شكسته عقل را آنجا قدم بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد كاشكى هستى زبانى داشتى * تا ز هستان پرده‌ها برداشتى هرچه گويى اى دم هستى از آن * پرده‌اى ديگر بر او بستى بدان آفت ادراك آن قال است و حال * خون به خون شستن محال است و محال من چو با سوداييانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم سخت مست و بىخود و آشفته‌اى * دوش اى جان بر چه پهلو خفته‌اى هان و هان هشدار بر نارى دمى * اولا برجه ، طلب كن محرمى عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللّه اللّه اشترى بر ناودان چون ز راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر برآرد چون علم كه اينك منم رغم انفم گيردم او هر دو گوش * كى مدمّغ « 2 » چونش مىپوشى بپوش گويمش رو گرچه برجوشيده‌اى * همچو جان پيدايى و پوشيده‌اى عشق جوشد بادهء تحقيق را * او بود ساقى نهان صدّيق را چون بجويى تو به توفيق حسن * باده آب جان بود ابريق تن چون بيفزايد مى توفيق را * قوّت مى بشكند ابريق را آب گردد ساقى و هم مست آب * چون مگو و اللّه اعلم بالصواب
هامش
( 1 ) - صداع : راه و مقصد . ( 2 ) - مدمّغ : احمق ، ابله ، نادان .