صد هزاران ذرهء را داد اتحاد
آفرين بر عشق كل اوستاد * صدهزاران ذرّه را داد اتّحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر * يك سبوشان كرد دست كوزهگر
كاتّحاد جسمهاى آب و طين * هست ناقص جان نمىماند بدين
گر نظاير گويم اينجا در مثال * فهم را ترسم كه آرد اختلال
هم سليمان هست اكنون ليك ، ما * از نشاط دور بينى در عما
دوربينى كور دارد مرد را * همچو خفته در سرا كور از سرا
مولعيم « 1 » اندر سخنهاى دقيق * در گرهها بازكردن ما عشيق
تا گره بنديم و بگشاييم ما * در شكال و در جواب آيينفزا
همچو مرغى كو گشايد بند دام * گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج « 2 » * عمر او اندر گره كارى است خرج
خود زبون او نگردد هيچ دام * ليك پرّش در شكست افتد مدام
با گره كم كوش تا بال و پرت * نگسلم يكيك از اين كرّ و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شكست * وين كمينگاه عوارض را نبست
حال ايشان از نبئ خوان اى حريص * نقّبوا فيها ببين هل من محيص
كور مرغانيم و بس ناساختيم * كان سليمان را دمى نشناختيم
تا چو جغدان قصد بازان مىكنيم * همچو خادان بر كبوتر مىزنيم
مىكنيم از غايت جهل و عما * قصد آزار عزيزان خدا
جمع مرغان كز سليمان روشنند * پروبالى بىگنه كى بركنند ؟
بلكه سوى عاجزان چينه كشند * بىخلاف و كينه آن مرغان خوشند
تو چه دانى بانگ مرغان را همى ؟ * چون نديدستى سليمان را دمى
آن سليمان پيش جمله حاضر است * ليك غيرت چشمبند و ساحر است
تا ز جهل و خوابناكى و فضول * او به پيش ما و ما از وى ملول
هامش
( 1 ) - مولع : حريص .
( 2 ) - مرج : مرز ، سبزهزار ، چراگاه ، مرغزار .