تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢

صد هزاران ذرهء را داد اتحاد

آفرين بر عشق كل اوستاد * صدهزاران ذرّه را داد اتّحاد همچو خاك مفترق در رهگذر * يك سبوشان كرد دست كوزه‌گر كاتّحاد جسمهاى آب و طين * هست ناقص جان نمىماند بدين گر نظاير گويم اينجا در مثال * فهم را ترسم كه آرد اختلال هم سليمان هست اكنون ليك ، ما * از نشاط دور بينى در عما دوربينى كور دارد مرد را * همچو خفته در سرا كور از سرا مولعيم « 1 » اندر سخنهاى دقيق * در گره‌ها بازكردن ما عشيق تا گره بنديم و بگشاييم ما * در شكال و در جواب آيين‌فزا همچو مرغى كو گشايد بند دام * گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج « 2 » * عمر او اندر گره كارى است خرج خود زبون او نگردد هيچ دام * ليك پرّش در شكست افتد مدام با گره كم كوش تا بال و پرت * نگسلم يك‌يك از اين كرّ و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شكست * وين كمينگاه عوارض را نبست حال ايشان از نبئ خوان اى حريص * نقّبوا فيها ببين هل من محيص كور مرغانيم و بس ناساختيم * كان سليمان را دمى نشناختيم تا چو جغدان قصد بازان مىكنيم * همچو خادان بر كبوتر مىزنيم مىكنيم از غايت جهل و عما * قصد آزار عزيزان خدا جمع مرغان كز سليمان روشنند * پروبالى بىگنه كى بركنند ؟ بلكه سوى عاجزان چينه كشند * بىخلاف و كينه آن مرغان خوشند تو چه دانى بانگ مرغان را همى ؟ * چون نديدستى سليمان را دمى آن سليمان پيش جمله حاضر است * ليك غيرت چشم‌بند و ساحر است تا ز جهل و خوابناكى و فضول * او به پيش ما و ما از وى ملول
هامش
( 1 ) - مولع : حريص . ( 2 ) - مرج : مرز ، سبزه‌زار ، چراگاه ، مرغزار .