تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١

صورتش ديدى ز معنى غافلى

پس بدان كه صورت خوب و نكو * با خصال بد نيرزد يك طسو « 1 » ور بود صورت حقير و ناپذير * چون بود خلقش نكو در پاش مير صورت ظاهر فنا گردد بدان * عالم معنى بماند جاودان چند بازى عشق با نقش سبو * بگذر از نقش سبو و آب جو صورتش ديدى ز معنى غافلى * از صدف در را گزين گر عاقلى اين صدف‌هاى قوالب در جهان * گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان ليك اندر هر صدف نبود گهر * چشم بگشا در دل هريك نگر كان چه دارد وين چه دارد مىگزين * زانكه كمياب است آن درّ ثمين گر به صورت بنگرى كوهى به شكل * در بزرگى هست صد چندان‌كه لعل از يك انديشه كه آيد در درون * صد جهان گردد به يك دم سرنگون مىنمايد پيش چشمت كه « 2 » بزرگ * هست انديشه چو موش و كوه گرگ عالم اندر چشم تو هول و عظيم * ز ابر و رعد و چرخ دارى لرز و بيم وز جهان فكرتى اى كم ز خر * ايمن و غافل چو سنگ بىخبر زانكه نفسى وز خرد بىبهره‌اى * آدمىخو نيستى خركرّه‌اى سايه را تو شخص مىبينى ز جهل * شخص از آن شد پيش تو بازى و سهل باش تا روزى كه آن فكر و خيال * بىحجابى برگشايد پرّوبال كوه‌ها بينى شده چون پشم نرم * نيست گشته اين زمين سرد و گرم نى سما بينى نه اختر نى وجود * جز خداى واحد حىّ ودود
هامش
( 1 ) - طسو : وزنى است معادل وزن چهار جو . ( 2 ) - كه : مخفّف كوه .