تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
زانكه سرمهء نيستى درمىكشد * باده از تصوير شيطان مىچشد چشمشان خانهء خيال است و عدم * نيست‌ها را هست بيند لاجرم چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال * خانهء هستى است نى خانهء خيال تا يكى مو باشد از تو پيش چشم * در خيالت گوهرى باشد چو يشم « 1 » يشم را آنگه شناسى از گهر * كز خيال خود كنى كلّى عبر

قوت اصلى بشر نور خداست

قوت اصلىّ بشر نور خداست * قوت حيوانى مر او را ناسزاست ليك از علّت در او افتاد دل * كه خورد او روز و شب زين آب و گل روى زرد و پاى سست و دل سبك * كو غذاى و السّماء ذات الحبك « 2 » آن غذاى خاصگان دولت است * خوردن آن بىگلو و آلت است شد غزاى آفتاب از نور عرش * مر حسود و ديو را از دود فرش در شهيدان يرزقون فرمود حق « 3 » * آن غذا را نى دهان بد نى طبق دل ز هر يارى غذايى مىخورد * دل ز هر علمى صفايى مىبرد صورت هر آدمى چون كاسه‌اى است * چشم از معنى او حسّاسه‌اى است از لقاى هركسى چيزى خورى * وز قران هر قرين چيزى برى
هامش
( 1 ) - يشم : حجر حبشى ، يشب ، سنگ چشم ، سنگ ياسم ، يكى از گونه‌هاى عقيق . ( 2 ) - اشاره به آيهء 7 ، سورهء الذاريات . ( 3 ) - اشاره به آيهء« وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ، »سورهء آل عمران ، آيهء 169 .