گه مشبّه را موحّد مىكند * گه موحّد را صور ره مىزند
چشم حس را هست مذهب اعتزال * ديدهء عقل است سنّى در وصال
سخرهء حسند اهل اعتزال * خويش را سنّى نمايند از ضلال
گر تو كورى ، نيست بر اعمى حرج * ورنه رو كالصّبر مفتاح الفرج
پردههاى ديده را داروى صبر * هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آينهء دل چون شود صافى و پاك * نقشها بينى برون آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقّاش را * فرش دولت را و هم فرّاش را
آينه جان نيست الّا روى يار
نقش جان خويش مىجستم بسى * هيچ مىننمود نقشم از كسى
گفتم آخر آينه از بهر چيست * تا بداند هركسى كو جنس كيست
آينه آهن براى پوستهاست * آينه سيماى جان سنگينبهاست
آينه جان نيست الّا روى يار * روى آن يارى كه باشد زان ديار
گفتم اى دل آينهء كلّى بجوى * رو به دريا كار برنايد ز جوى
زين طلب بنده به كوى تو رسيد * درد مريم را به خرما بن كشيد « 1 »
ديدهء تو چون دلم را ديده شد * صد دل ناديده غرق ديده شد
آينه كلّى برآوردم به دود * ديدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت : وهمم كان خيال توست هان * ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو ، تو منى در اتّحاد
كاندر اين چشم منير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال ؟
در دو چشم غير من تو نقش خود * گر ببينى از خيالى دان و رد
هامش
( 1 ) - اشاره به كريمه« وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا »سوره مريم آيه 25 .