تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
گه مشبّه را موحّد مىكند * گه موحّد را صور ره مىزند چشم حس را هست مذهب اعتزال * ديدهء عقل است سنّى در وصال سخرهء حسند اهل اعتزال * خويش را سنّى نمايند از ضلال گر تو كورى ، نيست بر اعمى حرج * ورنه رو كالصّبر مفتاح الفرج پرده‌هاى ديده را داروى صبر * هم بسوزد هم بسازد شرح صدر آينهء دل چون شود صافى و پاك * نقشها بينى برون آب و خاك هم ببينى نقش و هم نقّاش را * فرش دولت را و هم فرّاش را

آينه جان نيست الّا روى يار

نقش جان خويش مىجستم بسى * هيچ مىننمود نقشم از كسى گفتم آخر آينه از بهر چيست * تا بداند هركسى كو جنس كيست آينه آهن براى پوست‌هاست * آينه سيماى جان سنگين‌بهاست آينه جان نيست الّا روى يار * روى آن يارى كه باشد زان ديار گفتم اى دل آينهء كلّى بجوى * رو به دريا كار برنايد ز جوى زين طلب بنده به كوى تو رسيد * درد مريم را به خرما بن كشيد « 1 » ديدهء تو چون دلم را ديده شد * صد دل ناديده غرق ديده شد آينه كلّى برآوردم به دود * ديدم اندر چشم تو من نقش خود گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم گفت : وهمم كان خيال توست هان * ذات خود را از خيال خود بدان نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو ، تو منى در اتّحاد كاندر اين چشم منير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال ؟ در دو چشم غير من تو نقش خود * گر ببينى از خيالى دان و رد
هامش
( 1 ) - اشاره به كريمه« وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا »سوره مريم آيه 25 .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 139 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى