تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨

در بيان قول رسول ( ص ) : « من جعل الهموم همّا واحدا كفاه اللّه سائر همومه و من تفرّقت به الهموم لا يبالى اللّه في أي وارفها أهلكه » « 1 »

هوش را توزيع كردى بر جهات * مىنيرزد ترّهء اين ترّهات آب هش را مىكشد هر بيخ خار * آب هوشت چون رسد سوى رشاد ؟ هين بزن آن شاخ بد را خو « 2 » كنش * آب ده آن شاخ به را نو كنش هر دو سبزند اين زمان ، آخر نگر * كاين شود باطل ، از آن رويد ثمر آب باغ اين را حلال آن را حرام * فرق را آخر ببينى و السلام نعمت حق را به جان و عقل ده * نى به طبع پر ز حير « 3 » پرگره

راه حس راه خران است اى سوار

راه حس راه خران است اى سوار * اى خران را تو مزاحم شرم دار پنج حسّى هست جز اين پنج حس * آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس اندر آن بازار كاهل محشرند * حسّ مس را چون حس زر كى خرند ؟ حس ابدان قوت ظلمت مىخورد * حس جان از آفتابى مىچرد اى ببرده رخت حسها سوى غيب * دست چون موسى برون آور ز جيب اى صفاتت آفتاب معرفت * و آفتاب چرخ بند يك صفت گاه خورشيد و گهى دريا شوى * گاه كوه قاف و گه عنقا شوى تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى تو پيش از وهم ما و ز پيش‌پيش روح با علمست و با عقلست يار * روح را با تازى و با تركى چه كار ؟ از تو اى بىنقش با چندين صور * هم مشبّه هم موحّد خيره‌سر
هامش
( 1 ) - حديث نبوى . مستدرك حاكم 2 / 443 . ( 2 ) - خو : مخفف خورد . ( 3 ) - زحير : بيمار .