دوستان خدا بر باطن خود آگاهند
شاه آن دان كو ز شاهى فارغ است * بىمه و خورشيد نورش بازغ است
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست * هستى آن دارد كه با هستى عدوست
خواجهء لقمان به ظاهر خواجهوش * در حقيقت بنده ، لقمان خواجهاش
در جهان باژگونه اين بسى است * در نظرشان گوهرى كم از خسى است
مر بيابان را مفازه نام شد * نام و رنگى عقلشان را دام شد
يك گره « 1 » را خود معرّف جامه است * در قبا گويند كو از عامه است
يك گره را ظاهرش سالوس و زهد * نور بايد تا بود جاسوس زهد
نور بايد پاك از تقليد و عول « 2 » * تا شناسد مرد را بىفعل و قول
در رود در قلب او از راه عقل * فقد او بيند نباشد بند نقل
بندگان خاص علّام الغيوب * در جهان جان جواسيس القلوب
در درون دل درآيد چون خيال * پيش او مكشوف باشد سرّ حال
در تن گنجشك چبود برگ و ساز * كه بود پوشيده آن بر عقل باز
آنكه واقف گشت بر اسرار هو * سرّ مخلوقات چبود پيش او
آنكه بر افلاك رفتارش بود * بر زمين رفتن چه دشوارش بود
در كف داود كآهن گشت موم * موم چه بود بر كف او اى ظلوم
حكايت
بود لقمان بنده شكلى خواجهاى * بندگى بر ظاهرش ديباچهاى
چون رود خواجه به جايى ناشناس * در غلام خويش پوشاند لباس
او بپوشد جامههاى آن غلام * مر غلام خويش را سازد امام
هامش
( 1 ) - گره : مخفّف گروه .
( 2 ) - عول : شيون و زارى .