تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦

دوستان خدا بر باطن خود آگاهند

شاه آن دان كو ز شاهى فارغ است * بىمه و خورشيد نورش بازغ است مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست * هستى آن دارد كه با هستى عدوست خواجهء لقمان به ظاهر خواجه‌وش * در حقيقت بنده ، لقمان خواجه‌اش در جهان باژگونه اين بسى است * در نظرشان گوهرى كم از خسى است مر بيابان را مفازه نام شد * نام و رنگى عقلشان را دام شد يك گره « 1 » را خود معرّف جامه است * در قبا گويند كو از عامه است يك گره را ظاهرش سالوس و زهد * نور بايد تا بود جاسوس زهد نور بايد پاك از تقليد و عول « 2 » * تا شناسد مرد را بىفعل و قول در رود در قلب او از راه عقل * فقد او بيند نباشد بند نقل بندگان خاص علّام الغيوب * در جهان جان جواسيس القلوب در درون دل درآيد چون خيال * پيش او مكشوف باشد سرّ حال در تن گنجشك چبود برگ و ساز * كه بود پوشيده آن بر عقل باز آنكه واقف گشت بر اسرار هو * سرّ مخلوقات چبود پيش او آنكه بر افلاك رفتارش بود * بر زمين رفتن چه دشوارش بود در كف داود كآهن گشت موم * موم چه بود بر كف او اى ظلوم

حكايت

بود لقمان بنده شكلى خواجه‌اى * بندگى بر ظاهرش ديباچه‌اى چون رود خواجه به جايى ناشناس * در غلام خويش پوشاند لباس او بپوشد جامه‌هاى آن غلام * مر غلام خويش را سازد امام
هامش
( 1 ) - گره : مخفّف گروه . ( 2 ) - عول : شيون و زارى .