تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
باز گفت او را بيا اى پرده‌سوز * من بر اوج خود نرفتستم هنوز گفت بيرون زين حد اى خوش‌فرّ من * گر زنم پرّى بسوزد پرّ من حيرت اندر حيرت آمد اين قصص * بيهشىّ خاصگان اندر اخص بيهشىها جمله اينجا بازى است * چند جان دارى كه جان‌پردازى است

بىجهت دان عالم امر اى صنم

بىجهت دان عالم امر اى صنم * بىجهت‌تر باشد آمر لاجرم بىجهت بد عقل و علام البيان * عقل‌تر از عقل جان‌تر هم ز جان بىتعلّق نيست مخلوقى به دو * آن تعلّق هست بىچون اى عمو در لحد اين چشم را خاك آكند * هستت آنچه گور را روشن كند آن زمان كاين دست و پايت بر درد * پروبالت هست تا جان برپرد آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت برجا نشاند

غافلند اين خلق از خود اى پدر

هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيش * كى بدى فارغ وى از اصلاح خويش ؟ غافلند اين خلق از خود اى پدر * لاجرم گويند عيب همدگر من نبينم روى خود را اى شمن « 1 » * من ببينم روى تو تو روى من آن كسى كه او ببيند روى خويش * نور او از نور خلقان است پيش گر بميرد ديد او باقى بود * زانكه ديدش ديد خلّاقى بود نور حسّى نبود آن نورى كه او * روى خود محسوس بيند پيش رو
هامش
( 1 ) - شمن : بت‌پرست ، جادوگر قبيله .