باز گفت او را بيا اى پردهسوز * من بر اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بيرون زين حد اى خوشفرّ من * گر زنم پرّى بسوزد پرّ من
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص * بيهشىّ خاصگان اندر اخص
بيهشىها جمله اينجا بازى است * چند جان دارى كه جانپردازى است
بىجهت دان عالم امر اى صنم
بىجهت دان عالم امر اى صنم * بىجهتتر باشد آمر لاجرم
بىجهت بد عقل و علام البيان * عقلتر از عقل جانتر هم ز جان
بىتعلّق نيست مخلوقى به دو * آن تعلّق هست بىچون اى عمو
در لحد اين چشم را خاك آكند * هستت آنچه گور را روشن كند
آن زمان كاين دست و پايت بر درد * پروبالت هست تا جان برپرد
آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت برجا نشاند
غافلند اين خلق از خود اى پدر
هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيش * كى بدى فارغ وى از اصلاح خويش ؟
غافلند اين خلق از خود اى پدر * لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روى خود را اى شمن « 1 » * من ببينم روى تو تو روى من
آن كسى كه او ببيند روى خويش * نور او از نور خلقان است پيش
گر بميرد ديد او باقى بود * زانكه ديدش ديد خلّاقى بود
نور حسّى نبود آن نورى كه او * روى خود محسوس بيند پيش رو
هامش
( 1 ) - شمن : بتپرست ، جادوگر قبيله .