تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤

احمد ار بگشايد آن پرّ جليل

مصطفى مىگفت پيش جبرئيل * كه چنان‌كه صورت توست اى خليل مر مرا بنما تو محسوس آشكار * تا ببينم من تو را نظاره‌وار گفت نتوانى و طاقت نبودت * حس ضعيف است و تنك سخت آيدت گفت بنما تا ببيند اين جسد * تا چه حد حس نازك است و بىمدد آدمى را هست حس تن سقيم * ليك در باطن يكى خلق عظيم ظاهرش را پشّه‌اى آرد به چرخ * باطنش باشد محيط هفت چرخ چون‌كه كرد الحاح بنمود اندكى * هيئتى كه « 1 » كه شود زو مندكى شهپرى بگرفته شرق و غرب را * از مهابت گشت بيهش مصطفى چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد * جبرئيل آمد در آغوشش كشيد اندر احمد آن حسى كو غارب « 2 » است * خفته اين دم زير خاك يثرب است وان عظيم الخلق او كان صفدر است * بىتغيّر مقعد صدق « 3 » اندر است جاى تغييرات اوصاف تن است * روح باقى آفتاب روشن است نه ز تغييرى كه لا شرقيّة * نه و لا غربيّة از امر كن آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد * شمع از پروانه كى بىهوش شد ؟ جسم احمد را تغيّر بد بدان * اين تغيّر آن تن باشد بدان همچو رنجورى و همچون خواب و درد * جان از اين اوصاف باشد پاك و فرد خود نتانم ور بگويم وصف جان * زلزله افتد در اين كون و مكان روبهش گر يك‌دمى آشفته بود * شير جان مانا كه آن دم خفته بود احمد ار بگشايد آن پرّ جليل * تا ابد بىهوش ماند جبرئيل چون گذشت احمد ز سدره « 4 » مرصدش * وز مقام جبرئيل و از حدش گفت او را هين بپر اندر پيم * گفت رورو من حريف تو نيم
هامش
( 1 ) - كه : خرد . ( 2 ) - غارب : غروب‌كننده . ( 3 ) - اشاره به آيهء 55 سوره القمر . ( 4 ) - اشاره به آخرين نقطه اوج معراج رسول اللّه ( ص ) در سدرة المنتهى .