احمد ار بگشايد آن پرّ جليل
مصطفى مىگفت پيش جبرئيل * كه چنانكه صورت توست اى خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار * تا ببينم من تو را نظارهوار
گفت نتوانى و طاقت نبودت * حس ضعيف است و تنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد * تا چه حد حس نازك است و بىمدد
آدمى را هست حس تن سقيم * ليك در باطن يكى خلق عظيم
ظاهرش را پشّهاى آرد به چرخ * باطنش باشد محيط هفت چرخ
چونكه كرد الحاح بنمود اندكى * هيئتى كه « 1 » كه شود زو مندكى
شهپرى بگرفته شرق و غرب را * از مهابت گشت بيهش مصطفى
چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد * جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
اندر احمد آن حسى كو غارب « 2 » است * خفته اين دم زير خاك يثرب است
وان عظيم الخلق او كان صفدر است * بىتغيّر مقعد صدق « 3 » اندر است
جاى تغييرات اوصاف تن است * روح باقى آفتاب روشن است
نه ز تغييرى كه لا شرقيّة * نه و لا غربيّة از امر كن
آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد * شمع از پروانه كى بىهوش شد ؟
جسم احمد را تغيّر بد بدان * اين تغيّر آن تن باشد بدان
همچو رنجورى و همچون خواب و درد * جان از اين اوصاف باشد پاك و فرد
خود نتانم ور بگويم وصف جان * زلزله افتد در اين كون و مكان
روبهش گر يكدمى آشفته بود * شير جان مانا كه آن دم خفته بود
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل * تا ابد بىهوش ماند جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره « 4 » مرصدش * وز مقام جبرئيل و از حدش
گفت او را هين بپر اندر پيم * گفت رورو من حريف تو نيم
هامش
( 1 ) - كه : خرد .
( 2 ) - غارب : غروبكننده .
( 3 ) - اشاره به آيهء 55 سوره القمر .
( 4 ) - اشاره به آخرين نقطه اوج معراج رسول اللّه ( ص ) در سدرة المنتهى .