از غرورى سر كشيديم از رجال * آشنا كرديم در بحر خيال
آشنا هيچ است اندر بحر روح * نيست اينجا چاره جز كشتى نوح
اينچنين فرمود آن شاه رسل * كه منم كشتى در اين درياى كل
يا كسى كو در بصيرتهاى من * شد خليفه راستى بر جاى من « 1 »
همچو كنعان « 2 » سوى هر كوهى مرو * از نبى لا عاصم اليوم « 3 » شنو
مىنمايد پست اين كشتى پند * مىنمايد كوه فكرت بس بلند
پست منگر هان و هان اين پست را * بنگر آن فضل به حق پيوست را
در علوّ كوه فكرت كم نگر * كه يكى موجش كند زير و زبر
گر تو كنعانى ندارى باورم * گر دو صد چندين نصيحت آورم
گوش كنعان كى پذيرد اين كلام * كه بر او مهر خداى است و ختام
ليك مىگويم حديث خوشپيى * بر اميد آنكه تو كنعان نيى
آخر اين اقرار خواهى كرد اين * هم ز اول روز آخر را ببين
مىتوانى ديد آخر را ، مكن * چشم آخر بينت را كور و كهن
عيب بر خود نه ، نه بر آيات دين * كى رسد بر چرخ دين مرغ گلين ؟
مرغ را جولانگه عالى هواست * زانكه نشو او ز شهوت وز هواست
پس تو حيران باش بىلا و بلى * تا ز رحمت پيشت آيد محملى
چون ز فهم اين عجايب كودنى * گر بلى گويى تكلّف مىكنى
ور بگويى نى زند نى گردنت * قهر بندد بدان نى روزنت
پس همين حيران و واله باش و بس * تا درآيد نصر حق از پيش و پس
چونكه حيران گشتى و گيج و فنا * با زبان حال گفتى اهدنا
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث رسول ( ص ) : « مثل اهل بيت من همچون كشتى نوح است » . مستدرك حاكم 2 : 343 ، حلية الأولياء 4 : 306 ، جامع صغير 2 : 154 ، كنوز الحقائق 119 .
( 2 ) - كنعان نام فرزندخوانده حضرت نوح بود كه در صف كنار قرار گرفت .
( 3 ) - اشاره به آيه 43 سوره هود .