تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
عقل تو قسمت شده بر صد مهمّ * بر هزاران آرزو و طمّ « 1 » و رم جمع كن خود را جماعت رحمت است * تا توانم با تو گفتن آنچه هست زانكه گفتن از براى باور است * جان شرك از باورى حق بريست اين همىدانم ولى مستىّ تن * مىگشايد بىمراد من دهن آن‌چنان كز عطسه و از خامياز « 2 » * اين دهان گردد به ناخواه تو باز پيش‌بينىّ خرد تا گور بود * وان صاحبدل به نفخ صور بود اين خرد از گور و خاكى نگذرد * وين قدم عرصهء عجايب نپّرد زين قدم وين عقل رو بيزار شو * جسم غيبى جو و برخوردار شو همچو موسى نور كى يابد ز جيب * سخره استاد و شاگرد كتيب زين نظر وين عقل نايد خردوار * پس نظر بگذار و بگزين انتظار از سخن گويى مجوييد ارتفاع * منتظر را به ز گفتن استماع منصب تعليم نوعى شهوت است * هر خيال شهوتى در ره بت است عقل جزوى همچو برق است و درخش * در درخشى كى توان شد سوى وخش « 3 » نيست نور برق بهر رهبرى * بلكه امر است ابر را كه مىگرى برق عقل ما براى گريه است * تا بگريد نيستى در شوق هست پس برو خاموش باش از انقياد * زير ظل امر شيخ و اوستاد ورنه گرچه مستعد و قابلى * مسخ كردى تو ز كاف كاملى هم ز استعداد و امانى اگر * سركشى ز استاد راز باخبر صبر كن در موزه‌دوزى تو هنوز * ور به وى بىصبر كردى پاره‌دوز كهنه‌دوزان گر بديشان صبر و حلم * جمله نودوزان شدندى هم به علم پس بكوشى و به آخر از كلال * هم تو گويى خويش كه العقل عقال « 4 » همچنان كان مرد مفلس روز مرگ * عقل را مىديد پس بىبال و برگ بىغرض مىكرد آن دم اعتراف * كز ذكاوت را نديم اسب از گزاف
هامش
( 1 ) - طمّ : انبوه . ( 2 ) - خامياز : خميازه . ( 3 ) - وخش : پست و بيكاره از هر چيز . ( 4 ) - العقل عقال : مثل عربى ، پيوند پا بستگى است .