عقل تو قسمت شده بر صد مهمّ * بر هزاران آرزو و طمّ « 1 » و رم
جمع كن خود را جماعت رحمت است * تا توانم با تو گفتن آنچه هست
زانكه گفتن از براى باور است * جان شرك از باورى حق بريست
اين همىدانم ولى مستىّ تن * مىگشايد بىمراد من دهن
آنچنان كز عطسه و از خامياز « 2 » * اين دهان گردد به ناخواه تو باز
پيشبينىّ خرد تا گور بود * وان صاحبدل به نفخ صور بود
اين خرد از گور و خاكى نگذرد * وين قدم عرصهء عجايب نپّرد
زين قدم وين عقل رو بيزار شو * جسم غيبى جو و برخوردار شو
همچو موسى نور كى يابد ز جيب * سخره استاد و شاگرد كتيب
زين نظر وين عقل نايد خردوار * پس نظر بگذار و بگزين انتظار
از سخن گويى مجوييد ارتفاع * منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعليم نوعى شهوت است * هر خيال شهوتى در ره بت است
عقل جزوى همچو برق است و درخش * در درخشى كى توان شد سوى وخش « 3 »
نيست نور برق بهر رهبرى * بلكه امر است ابر را كه مىگرى
برق عقل ما براى گريه است * تا بگريد نيستى در شوق هست
پس برو خاموش باش از انقياد * زير ظل امر شيخ و اوستاد
ورنه گرچه مستعد و قابلى * مسخ كردى تو ز كاف كاملى
هم ز استعداد و امانى اگر * سركشى ز استاد راز باخبر
صبر كن در موزهدوزى تو هنوز * ور به وى بىصبر كردى پارهدوز
كهنهدوزان گر بديشان صبر و حلم * جمله نودوزان شدندى هم به علم
پس بكوشى و به آخر از كلال * هم تو گويى خويش كه العقل عقال « 4 »
همچنان كان مرد مفلس روز مرگ * عقل را مىديد پس بىبال و برگ
بىغرض مىكرد آن دم اعتراف * كز ذكاوت را نديم اسب از گزاف
هامش
( 1 ) - طمّ : انبوه .
( 2 ) - خامياز : خميازه .
( 3 ) - وخش : پست و بيكاره از هر چيز .
( 4 ) - العقل عقال : مثل عربى ، پيوند پا بستگى است .