نور محشر چشمشان بينا كند * چشمبندى تو را رسوا كند
صد هزاران خوى بد آموخته * ديدههاى عقل دل بردوخته
كمترين خوشان به زشتى آن حسد * آن حسد كه گردن ابليس زد
هركه را ديد او كمال از چپ و راست * از حسد قولنجش آمد درد خواست
زانكه هر بدبخت خرمنسوخته * مىنخواهد شمع كس افروخته
هين كمالى دست آور تا تو هم * از كمال ديگران نفتى به غم
از خدا مىخواه دفع اين حسد * تا خدايت وارهاند از حسد
او تو را مشغوليى بخشد درون * تا نپردازى از آن سويى برون
جرعهء مى را خدا آن مىدهد * كه به دو مست از دو عالم مىرهد
كرد مجنون را ز عشق پوستى * كو ندانستى عدو از دوستى
صد هزاران اينچنين مىدارد او * كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست مىهاى شقاوت نفس را * كه ز ره بيرون برد آن نحس را
هست مىهاى سعادت عقل را * كه بيابد منزل بىنقل را
خيمهء گردون ز سرمستى خويش * بركند زان سو بگيرد راه پيش
هين به هر مستى دلا غرّه مشو * هست عيسى مست حق ، خرمست جو
مىشناسا هين بچش با احتياط * تا ميى يا بى منزّه ز اختلاط
هر دو ، مستى مىدهندت ليك اين * مستىات آرد كشان تا ربّ دين
تا رهى از فكر و وسواس و حيل * بىعقال اين عقل در رقص الجمل
سخت مىآيد فراق اين ممرّ * پس فراق آن مقر دان سختتر
چون فراق نقش سخت آيد تو را * تا چه سخت آيد ز نقّاشش جدا
اى كه صبرت نيست از دنياى دون * چونت صبرست از خداى دوست چون ؟
چونكه صبرت نيست از آب سياه * چون صبورى دارى از چشمهء إله
چونكه پى اين شرب كم دارى سكون * چون ز ابرارى جدا وز يشربون « 1 »
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً »سوره دهر ، آيه 5 .