گفت يزدان كه تريهم ينظرون * نقش حمّامند هم لا يبصرون « 1 »
مىنمايد صورت صورتپرست * كان دو چشم مردهء او ناظر است
پيش چشم نقش مىآرى عجب * گويى چون پيشم نمىدارد ادب ؟
از چه پس بىپاسخ است اين نقش نيك * كه نمىگويد سلامم را عليك ؟
مىنجنباند سر سبلت به جود * پاس آنكه كردمش من صد سجود
حق اگرچه سر نجنباند برون * پاس آن ذوقى دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن * سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كنى در اجتهاد * پاس عقل آنست كافزايد رشاد
حق همىگويد كه آرى اى نزه « 2 » * ليك بشنو ، صبر آور ، صبر به
صبح نزديك است خامش كم خروش * من همى گوشم پى تو ، تو مكوش
اى مغفّل رشتهاى بر پاى
از در دل و اهل دل آب حيات * چند نوشيدى و واشد چشمهات
بس غذاى سكر و وجد و بىخودى * از در اهل دلان بر جان زدى
باز اين در را رها كردى ز حرص * گرد هر دكّان همىگردى چو خرس « 3 »
بر در اين منعمان چرب ديگ * مىدوى بهر ثريد « 4 » مردهريگ « 5 »
چربش آنجا دان كه جان فربه شود * كار نااميد آنجا به شود
اى مغفّل رشتهاى بر پاى بند * تا ز خود هم كم نگردى اى لوند
ناسپاسى و فراموشى تو * ياد نارد آن عسلنوشى تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد * چون دل اهل دل از تو خسته شد
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء :« تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ »آيهء 198 سورهء الأعراف .
( 2 ) - نزه : پاك .
( 3 ) - خرس : گنگى .
( 4 ) - ثريد : آبگوشت .
( 5 ) - مردهريگ : ارث ، ميراث ، آنچه كه از مرده براى وارثش بجا بماند .