تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
گفت يزدان كه تريهم ينظرون * نقش حمّامند هم لا يبصرون « 1 » مىنمايد صورت صورت‌پرست * كان دو چشم مردهء او ناظر است پيش چشم نقش مىآرى عجب * گويى چون پيشم نمىدارد ادب ؟ از چه پس بىپاسخ است اين نقش نيك * كه نمىگويد سلامم را عليك ؟ مىنجنباند سر سبلت به جود * پاس آنكه كردمش من صد سجود حق اگرچه سر نجنباند برون * پاس آن ذوقى دهد در اندرون كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن * سر چنين جنباند آخر عقل و جان عقل را خدمت كنى در اجتهاد * پاس عقل آنست كافزايد رشاد حق همىگويد كه آرى اى نزه « 2 » * ليك بشنو ، صبر آور ، صبر به صبح نزديك است خامش كم خروش * من همى گوشم پى تو ، تو مكوش

اى مغفّل رشته‌اى بر پاى

از در دل و اهل دل آب حيات * چند نوشيدى و واشد چشمهات بس غذاى سكر و وجد و بىخودى * از در اهل دلان بر جان زدى باز اين در را رها كردى ز حرص * گرد هر دكّان همىگردى چو خرس « 3 » بر در اين منعمان چرب ديگ * مىدوى بهر ثريد « 4 » مرده‌ريگ « 5 » چربش آنجا دان كه جان فربه شود * كار نااميد آنجا به شود اى مغفّل رشته‌اى بر پاى بند * تا ز خود هم كم نگردى اى لوند ناسپاسى و فراموشى تو * ياد نارد آن عسل‌نوشى تو لاجرم آن راه بر تو بسته شد * چون دل اهل دل از تو خسته شد
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء :« تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ »آيهء 198 سورهء الأعراف . ( 2 ) - نزه : پاك . ( 3 ) - خرس : گنگى . ( 4 ) - ثريد : آبگوشت . ( 5 ) - مرده‌ريگ : ارث ، ميراث ، آنچه كه از مرده براى وارثش بجا بماند .