تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
درنگر در شرح دل در اندرون * تا نيايد نعرهء لا تبصرون « 1 » يك سبد پرنان تو را بر فرق سر * تو همىخواهى لبى نان دربه‌در

تفسير آيه : « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ

» « 2 »
در سر خود پيچ هل « 3 » خيره‌سرى * رو در دل زن چرا بر هر درى تا به زانويى ميان آب جو * غافل از خود ، زين و آن تو آب جو پيش آب و بس هم آب با مدد * چشمها را بين ايدى خلف سد « 4 » اسب زير ران و فارس اسب‌جو * چيست اين گفت اسب ليكن اسب كو هين نه اسبست اين به زير تو بديد ؟ * گفت آرى ليك اسب خود كه ديد چون گهر در بحر گويد بحر كو * وان خيال چون صدف ديوار او گفتن آن كو ، حجابش مىشود * ابر تاب آفتابش مىشود بند آن و پيش روى اوست آن * اندر آب و بىخبر ز آب روان مست چيز و پيش روى اوست چيز * بىخبر زان چيز و سرّ خويش نيز گر نبودى خصم و دشمن در جهان * پس به مردى خشم اندر مردمان دوزخ آن خشمست خصمى بايدش * تا ز يد ورنه رحيمى بكشدش
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه« فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ »سوره يس آيه 9 . ( 2 ) - آيهء 4 سورهء حديد . ( 3 ) - هل : بگذار . ( 4 ) - اشاره به آيهء« وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا »سورهء يس ، آيهء 9 .