مثل
يك غريبى خانه مىجست از شتاب * دوستى بردش سوى خانه خراب
گفت او اين را اگر سقفى بدى * پهلوى من مر تو را مسكن شدى
هم عيال تو بياسودى اگر * در ميانه داشتى حجرهء دگر
گفت آرى پهلوى ياران خوش است * ليك اى جان در اگر نتوان نشست
تو چه دارى و چه حاصل كردهاى
تو چه دارى و چه حاصل كردهاى * از تك درياچه درآوردهاى
روز مرگ اين حسّ تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود ؟
زانكه فصل و وصل نبود در روان * غير فصل و وصل ننديشد گمان
غير فصل و وصل پى بر از دليل * ليك پى بردن به ننشاند غليل
نى پياپى مىبر ار دورى ز اصل * تا رگ مرديت آرد سوى وصل
اين تعلّق را خرد چون ره برد * بسته فصل است و وصل است اين خرد
بحث كم جوئيد در ذات خدا
زين وصيّت كرد ما را مصطفى * بحث كم جوئيد در ذات خدا
آنكه در ذاتش تفكّركردنى است * در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زير آبراه * صد هزاران پرده آمد تا إله
هريكى در پردهء موصول جوست * وهم او آن است كان خود غير هوست
پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او * تا نباشد در غلط سوداىپز او