تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢

مثل

يك غريبى خانه مىجست از شتاب * دوستى بردش سوى خانه خراب گفت او اين را اگر سقفى بدى * پهلوى من مر تو را مسكن شدى هم عيال تو بياسودى اگر * در ميانه داشتى حجرهء دگر گفت آرى پهلوى ياران خوش است * ليك اى جان در اگر نتوان نشست

تو چه دارى و چه حاصل كرده‌اى

تو چه دارى و چه حاصل كرده‌اى * از تك درياچه درآورده‌اى روز مرگ اين حسّ تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود ؟ زانكه فصل و وصل نبود در روان * غير فصل و وصل ننديشد گمان غير فصل و وصل پى بر از دليل * ليك پى بردن به ننشاند غليل نى پياپى مىبر ار دورى ز اصل * تا رگ مرديت آرد سوى وصل اين تعلّق را خرد چون ره برد * بسته فصل است و وصل است اين خرد

بحث كم جوئيد در ذات خدا

زين وصيّت كرد ما را مصطفى * بحث كم جوئيد در ذات خدا آنكه در ذاتش تفكّركردنى است * در حقيقت آن نظر در ذات نيست هست آن پندار او زير آبراه * صد هزاران پرده آمد تا إله هريكى در پردهء موصول جوست * وهم او آن است كان خود غير هوست پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او * تا نباشد در غلط سوداىپز او