تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩

خلق را بنگر كه چون ظلمانيند

خلق را بنگر كه چون ظلمانيند * در متاع فانيى چون فانيند از تكبّر جمله اندر تفرقه * مرده از جان زنده‌اند از مخرقه اين عجب كه جان به زندان اندر است * وانگهى مفتاح زندانش به دست پاى تا سر غرق سرگين آن جوان * مىزند بر دامنش جوى روان نور پنهان است و جستجو گواه * كز گزافه دل نمىجويد پناه گر نبودى حبس دنيا را مناص « 1 » * نى بدى وحشت نى دل جستى خلاص وحشت همچون موكل مىكشد * كه بجو اى ضال منهاج رشد هست منهاج و نهان در مكمن است * يافتش رهن گزافه جستن است تفرقه‌جويان جمع اندر كمين * تو در اين طالب رخ مطلوب بين چشم اين زندانيان هر دم به در * كى بدى گر نيستى كس مرده ور صد هزار آلودگان آب‌جو * كى بدندى گر نبودى آب جو بر زمين پهلوت را آرام نيست * زانكه در خانه لحاف و بسترى است بىمقرگاهى نباشد بىقرار * بىخماراشكن نباشد اين خمار رحمت بىحد روانه هر زمان * خفته‌ايد از درك آن اى مردمان

در نماز اين خوش‌اشارتها ببين

معنى تكبير اين است اى أميم « 2 » * كاى خدا پيش تو ما قربان شديم وقت ذبح ، اللّه اكبر مىكنى * همچنين در ذبح نفس كشتنى تن چو اسماعيل و جان همچون خليل * كرد جان تكبير بر جسم نبيل گشت تن كشته ز شهوت‌ها و آز * شد ببسم اللّه بسمل در نماز
هامش
( 1 ) - مناص : گريزگاه ، پناه‌جاى . ( 2 ) - أميم : خوش‌قدوبالا .