تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
هين مشو پنهان ز ننگ مدّعى * كه تو دارى شمع وحى شعشعى هين قم الليل كه شمعى اى همام « 1 » * شمع اندر شب بود اندر قيام بىفروغت روز روشن هم شب است * بىپناهت شير اسير ارنب است باش كشتيبان در اين بحر صفا * كه تو نوح ثانيى اى مصطفى خيز بنگر كاروان ره‌زده * هر طرف غولى است كشتيبان شده خضر وقتى غوث هر كشتى تويى * همچو روح اللّه مكن تنها روى پيش اين جمعى چو شمع آسمان * انقطاع و خلوت آرى را بمان وقت خلوت نيست اندر جمع آى * اى هدا چون كوه قاف و تو هماى بدر بر صدر فلك شد شب روان * سير را نگذارد از بانگ سگان طاعنان همچون سگان بر بدر تو * بانگ مىدارند سوى صدر تو اين سگان كرّند ز امر انصتوا * از سفه وعوع‌كنان بر بدر تو هين بمگذار اى شفا رنجور را * تو ز خشم كر عصاى كور را كار هادى اين بود تو هاديى * ماتم آخر زمان را شاديى هين روان كن اى امام المتّقين * اين خيال‌انديشگان را تا يقين هركه دل در مكر تو دارد گرو * گردنش را من زنم تو شاد شو بر سر كوريش كوريها نهم * او شكر پندارد و زهرش دهم عقل‌ها از نور من افروختند * مكرها از مكر من آموختند خيز در دم تو به صور سهمناك * تا هزاران مرده برخيزد ز خاك چون تو اسرافيل وقتى راست خيز * رستخيزى ساز پيش از رستخيز هركه گويد كو قيامت اى صنم ؟ * خويش بنما كه قيامت نك منم ورنه باشد اهل اين ذكر و قنوت * پس جواب احمق اى سلطان سكوت ز آسمان حق سكوت آيد جواب * چون بود جانا دعانا مستجاب
هامش
( 1 ) - همام : مرد بزرگ ، باهمّت ، دلير .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 118 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى