تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
بيست مرده جنگ مىكردى در آن * كه همىدادند پند ، آن ديگران هرچه نفست خواست دارى اختيار * هرچه عقلت خواست دارى اضطرار داند آنكه نيكبخت و محرم است * زيركى ز ابليس و عشق از آدم است زيركى سبّاحى آمد در بحار * كم رهد غرق است او پايان كار هل « 1 » سباحت را رها كن كبر و كين * نيست جيحون ، نيست جو ، دريا است اين وانگه آن درياى ژرف بىپناه * درربايد هفت دريا را چو كاه عشق چون كشتى بود بهر خواص * كم بود آفت بود اغلب خلاص زيركى به فروش و حيرانى بخر * زيركى ظن است و حيرانى نظر عقل قربان كن به پيش مصطفى * حسبى اللّه گو كه اللّه‌ام كفى همچو كنعان سر ز كشتى وامكش * كه غرورش داد نفس زيركش كه برآيم بر سر كوه مشيد * منّت نوحم چرا بايد كشيد ؟ چون رمى از منّتش اى بىرشد * كه خدا هم منّت او مىكشد ؟ چون نباشد منّتش بر جان ما * چون‌كه شكر و منّتش گويد خدا ؟ تو چه دانى اى غرارهء پرحسد * منّت او را خدا خود مىكشد ؟ كاشكى او آشنا ناموختى * تا طمع در نوح و كشتى دوختى كاش چون طفل از حيل جاهل بدى * تا چو طفلان چنگ در مادر زدى يا به علم نقل كم بودى ملى * علم وحى دل ربودى از ولى با چنين نورى چو پيش آرى كتاب * جان وحىآساى تو آرد عتاب چون تيمّم با وجود آب دان * علم نقلى با دم قطب زمان خويش ابله كن تبع مىرو سپس * رستگى زين ابلهى يا بى و بس اكثر اهل الجنة البله اى پدر « 2 » * بهر اين گفته است سلطان بشر زيركى چون كبر و بادانگيز توست * ابلهى شو تا بمانى دل درست ابلهى نه كو به مسخرگى دو توست * ابلهى كو واله و حيران اوست
هامش
( 1 ) - هل : بگذار ، واگذار . ( 2 ) - بنا به روايت نبوى ( ص ) : « اكثر اهل الجنّة البلهاء » ، بيشتر بهشتيان خوش‌دلانند . جامع صغير 1 : 52 ، احياء العلوم 4 : 126 ، كنوز الحقائق 17 .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 116 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى