بيست مرده جنگ مىكردى در آن * كه همىدادند پند ، آن ديگران
هرچه نفست خواست دارى اختيار * هرچه عقلت خواست دارى اضطرار
داند آنكه نيكبخت و محرم است * زيركى ز ابليس و عشق از آدم است
زيركى سبّاحى آمد در بحار * كم رهد غرق است او پايان كار
هل « 1 » سباحت را رها كن كبر و كين * نيست جيحون ، نيست جو ، دريا است اين
وانگه آن درياى ژرف بىپناه * درربايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتى بود بهر خواص * كم بود آفت بود اغلب خلاص
زيركى به فروش و حيرانى بخر * زيركى ظن است و حيرانى نظر
عقل قربان كن به پيش مصطفى * حسبى اللّه گو كه اللّهام كفى
همچو كنعان سر ز كشتى وامكش * كه غرورش داد نفس زيركش
كه برآيم بر سر كوه مشيد * منّت نوحم چرا بايد كشيد ؟
چون رمى از منّتش اى بىرشد * كه خدا هم منّت او مىكشد ؟
چون نباشد منّتش بر جان ما * چونكه شكر و منّتش گويد خدا ؟
تو چه دانى اى غرارهء پرحسد * منّت او را خدا خود مىكشد ؟
كاشكى او آشنا ناموختى * تا طمع در نوح و كشتى دوختى
كاش چون طفل از حيل جاهل بدى * تا چو طفلان چنگ در مادر زدى
يا به علم نقل كم بودى ملى * علم وحى دل ربودى از ولى
با چنين نورى چو پيش آرى كتاب * جان وحىآساى تو آرد عتاب
چون تيمّم با وجود آب دان * علم نقلى با دم قطب زمان
خويش ابله كن تبع مىرو سپس * رستگى زين ابلهى يا بى و بس
اكثر اهل الجنة البله اى پدر « 2 » * بهر اين گفته است سلطان بشر
زيركى چون كبر و بادانگيز توست * ابلهى شو تا بمانى دل درست
ابلهى نه كو به مسخرگى دو توست * ابلهى كو واله و حيران اوست
هامش
( 1 ) - هل : بگذار ، واگذار .
( 2 ) - بنا به روايت نبوى ( ص ) : « اكثر اهل الجنّة البلهاء » ، بيشتر بهشتيان خوشدلانند . جامع صغير 1 : 52 ، احياء العلوم 4 : 126 ، كنوز الحقائق 17 .