ابلهانند آن زنان دستبر « 1 » * از كف ابله وز رخ يوسف نذر
عقل را قربان كن اندر عشق دوست * عقلها بارى از آن سوى است كوست
عقلها آنسو فرستاده عقول * مانده اينسو كه نه معشوق است گول
زين سر از حيرت گر اين عقلت بود * هر سر مويت سر و عقلى شود
نيست آنسو رنج فكرت بر دماغ * كه دماغ و عقل رويد كشت و باغ
سوى دشت از دشت نكته بشنوى * سوى باغ آيى شود نخلت روى « 2 »
اندر اين ره ترك كن طاق و طرنب * تا قلاووزت « 3 » نجنبد تو مجنب
هركه او بىسر بجنبد دم بود * جنبشش چون جنبش كژدم بود
كجرو و شبكور و زشت و زهرناك * پيشهء او خستن اجسام پاك
سر بكوب آن را كه تيرش اين بود * خلق و خوى مستمرّش اين بود
خود صلاح اوست آن سر كوفتن * تا رهد جان زيرهاش زان شوم تن
واستان از دست ديوانه سلاح * تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نى ببند * دست او را ورنه آرد صد گزند
بدگهر را علم و فن آموختن * دادن تيغى به دست راهزن
علم و مال و منصب و جاه و قران * فتنه آمد در كف بدگوهران
پس عزا « 4 » زين فرض شد بر مؤمنان * تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون تنش شمشير او * واستان شمشير را زان زشتخو
حكم چون در دست گمراهى فتاد * جاه پنداريد در چاهى فتاد
ره نمىداند قلاووزى كند * جان زشت او جهانسوزى كند
احمقان سرور شدستند و ز بيم * عاقلان سرها كشيده در گليم
خواند مزمّل نبى را زين سبب « 5 » * كه برون آ از گليم اى بو الهرب
سر مكش اندر گليم و رو مپوش * كه جهان جسمى است سرگردان تو
هامش
( 1 ) - اشاره به زنانى كه در ديدن يوسف دست خود را بريدند .
( 2 ) - روى : دنبالهرو ، در عقب آينده .
( 3 ) - قلاووزت : پيشاهنگت .
( 4 ) - غزا : جنگ .
( 5 ) - اشاره به آغاز سورهء مزمّل :« يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُقُمْ فَأَنْذِرْ »، سورهء 73 .