تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
ديو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو نايد كه از ديوى بتر ؟ تا تو بودى آدمى ديو از پيت * مىدويد و مىچشانيد او ميت چون شدى در خوى ديوى استوار * مىگريزد از تو ديو اى نابكار

در پناه لطف حق بايد گريخت

هركه داد او حسن خود را در مراد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند آنكه غافل بود از گشت و بهار * او چه داند قيمت اين روزگار در پناه لطف حق بايد گريخت * كو هزاران لطف بر ارواح ريخت

خلوت از اغيار بايد نى ز يار

گر ز تنهايى چو نوميدى شوى * زير سايه يار خورشيدى شوى رو بجو يار خدايى را تو زود * چون چنان كردى خدا يار تو بود آنكه در خلوت نظر بر دوخته است * آخر آن را هم ز يار آموخته است خلوت از اغيار بايد نى ز يار * پوستين بهر دى آمد نه بهار عقل با عقل دگر دو تا شود * نورافزون گشت و ره پيدا شود نفس با نفس دگر خندان شود * ظلمت افزون گشت و ره پيدا شود يار چشم توست اى مرد شكار * از خس و خاشاك او را پاك دار هين به جاروب زبان گردى مكن * چشم را از خس ره‌آوردى مكن