ديو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو نايد كه از ديوى بتر ؟
تا تو بودى آدمى ديو از پيت * مىدويد و مىچشانيد او ميت
چون شدى در خوى ديوى استوار * مىگريزد از تو ديو اى نابكار
در پناه لطف حق بايد گريخت
هركه داد او حسن خود را در مراد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند
آنكه غافل بود از گشت و بهار * او چه داند قيمت اين روزگار
در پناه لطف حق بايد گريخت * كو هزاران لطف بر ارواح ريخت
خلوت از اغيار بايد نى ز يار
گر ز تنهايى چو نوميدى شوى * زير سايه يار خورشيدى شوى
رو بجو يار خدايى را تو زود * چون چنان كردى خدا يار تو بود
آنكه در خلوت نظر بر دوخته است * آخر آن را هم ز يار آموخته است
خلوت از اغيار بايد نى ز يار * پوستين بهر دى آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دو تا شود * نورافزون گشت و ره پيدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود * ظلمت افزون گشت و ره پيدا شود
يار چشم توست اى مرد شكار * از خس و خاشاك او را پاك دار
هين به جاروب زبان گردى مكن * چشم را از خس رهآوردى مكن