تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣

روى در ديوار كن تنها نشين

روى در ديوار كن تنها نشين * وز وجود خويش هم خلوت گزين قعر چه بگزيد هركو عاقل است * زانكه در خلوت صفاهاى دلست ظلمت چه به كه ز ظلمت‌هاى خلق * سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق آدمىخوارند اغلب مردمان * از سلام‌عليكشان كم جو امان خانهء ديو است دلهاى همه * كم پذير از ديو مردم دمدمه تن قفس شكل است و تن شد خارجان * از فريب داخلان و خارجان اينش گويد من شوم همراز تو * وانش گويد نى منم انباز تو ؟ اينش گويد نيست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود آتش گويد هر دوعالم آن توست * جمله جانهامان طفيل جان توست او چو بيند خلق را سرمست خويش * از تكبّر مىدود از دست خويش او نداند كه هزاران را چو او * ديو افكنده است اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش‌لقمه است * كمترش خور كان چو آتش لقمه است آتشش پنهان و دودش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار تو مگو آن مدح را من كى خرم * از طمع مىگويد او من بىبرم مادحت گر هجو گويد برملا * روزها سوزد دلش زان سوزها گرچه دانى كو ز حرمان گفت آن * كان طمع كه داشت از تو شد فان آن اثر مىماندت در اندرون * در مديح اين حالتت هست آزمون اين اثر هم روزها باقى بود * مايهء كبر و خداع جان شود نيك بنمايد چو شيرين است مدح * بد نمايد زانكه تلخ افتاد قدح نفس از بس مدح‌ها فرعون شد * كن ذليل النّفس هونا لا تسدّ تا توانى بنده شو سلطان مباش * زخم كش چون گوى شو چوگان مباش ورنه چون لطفت نماند وان جمال * از تو آيد آن حريفان را ملال همچو امرد كه خدا نامش كنند * تا بدين سالوس بدنامش كنند
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 113 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى