روى در ديوار كن تنها نشين
روى در ديوار كن تنها نشين * وز وجود خويش هم خلوت گزين
قعر چه بگزيد هركو عاقل است * زانكه در خلوت صفاهاى دلست
ظلمت چه به كه ز ظلمتهاى خلق * سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق
آدمىخوارند اغلب مردمان * از سلامعليكشان كم جو امان
خانهء ديو است دلهاى همه * كم پذير از ديو مردم دمدمه
تن قفس شكل است و تن شد خارجان * از فريب داخلان و خارجان
اينش گويد من شوم همراز تو * وانش گويد نى منم انباز تو ؟
اينش گويد نيست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
آتش گويد هر دوعالم آن توست * جمله جانهامان طفيل جان توست
او چو بيند خلق را سرمست خويش * از تكبّر مىدود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او * ديو افكنده است اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوشلقمه است * كمترش خور كان چو آتش لقمه است
آتشش پنهان و دودش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار
تو مگو آن مدح را من كى خرم * از طمع مىگويد او من بىبرم
مادحت گر هجو گويد برملا * روزها سوزد دلش زان سوزها
گرچه دانى كو ز حرمان گفت آن * كان طمع كه داشت از تو شد فان
آن اثر مىماندت در اندرون * در مديح اين حالتت هست آزمون
اين اثر هم روزها باقى بود * مايهء كبر و خداع جان شود
نيك بنمايد چو شيرين است مدح * بد نمايد زانكه تلخ افتاد قدح
نفس از بس مدحها فرعون شد * كن ذليل النّفس هونا لا تسدّ
تا توانى بنده شو سلطان مباش * زخم كش چون گوى شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند وان جمال * از تو آيد آن حريفان را ملال
همچو امرد كه خدا نامش كنند * تا بدين سالوس بدنامش كنند