آن بت منحوس چون سيل سياه * نفس بتگر چشمهاى بر آب راه
صد سبو را بشكند يك پاره سنگ * واب چشمه مىرهاند بىدرنگ
بت شكستن سهل باشد نيك سهل * سهل ديدن نفس با جهل است جهل
صورت نفس ار بجويى اى پسر * قصهء دوزخ بخوان با هفت در
هر نفس مكرى و در هر مكر از آن * غرقه صد فرعون با فرعونيان
در خداى موسى و موسى گريز * آب ايمان را ز فرعونى مريز
دست را اندر احد و احمد بزن * اى برادر واره از بو جهل تن
آب و خاك و باد و آتش بندهاند
آب و خاك و باد و آتش بندهاند * با من و تو مرده با حق زندهاند
پيش حق آتش هميشه در قيام * همچو عاشق روز و شب بىجان مدام
سنگ بر آهن زنى بيرون جهد * هم به امر حق قدم بيرون نهد
آهن نفس و هوا برهم مزن * كاين دو مىزايند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك * تو به بالاتر نگر اى مرد نيك
كاين سبب را آن سبب آورد پيش * بىسبب كى شد سبب هرگز ز خويش
وان سببها كانبيا را رهبرند * آن سببها زين سببها برترند
اين سبب را آن سبب عامل كند * باز گاهى بىبر و عاطل كند
اين سبب را محرم آمد عقلها * وان سببها را است محرم انبيا
اين سبب چبود به نازى كو رسن * اندر اين چه اين رسن آمد بفن
گردش چرخه رسن را علّت است * چرخه گردان را نديدن زلّت است
اين رسنهاى سببها در جهان * هان و هان زين چرخ سرگردان مهان
تا نمانى صفر و سرگردان چو چرخ * تا نسوزى تو ز بىمغزى چو مرخ « 1 »
هامش
( 1 ) - مرخ : درخت بادام تلخ را گويند و در قديم جهت ايجاد آتش از اين گياه در اصطكاك با چوب عقار استفاده