در دل سفره نگردد مستحيل * مستحيلش جان كند از سلسبيل
قوّت جان است اين اى راستخوان * تا چه باشد قوّت آن جان جان
گوشت پارهء آدمى از زور جان * مىشكافد گوهرا با بحر و كان
زور جان كوهكن شقّ الحجر * زور جان جان در آن شقّ القمر
گر گشايد دل سر انبان راز * جان بهسوى عرش تازد تركتاز
صد هزاران دام و دانه است اى خدا
صد هزاران دام و دانه است اى خدا * ما چو مرغان حريص بينوا
دمبهدم ما بستهء دام توييم * هريكى گر باز و سيمرغى شويم
مىرهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مىرويم اى بىنياز
ما در اين انبار گندم مىكنيم * گندم جمع آمده گم مىكنيم
مىنينديشيم آخر ما به هوش * كاين خلل در گندم است از مكر موش
اول اى جان دفع شرّ موش كن * آن گهان در جمع گندم جوش كن
گرنه موش دزد در انبار ماست * گندم اعمال چلساله كجاست ؟
بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تمّ الّا بالحضور « 1 »
ريزهريزه صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد در اين انبار ما
بس ستارهء آتش از آهن جهيد * وان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزد نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكشد استارگان را يكبهيك * تا كه نفروزد چراغى از فلك
گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم
چون عناياتت بود با ما مقيم * كى بود بيمى از آن دزد لئيم
هر شبى از دام تن ارواح را * مىرهانى مىكنى الواح را
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : « لا صلاة الا بحضور القلب » احياء العلوم 1 : 110 .