هست بيدارى چو دربندان ما
گفت ليلى را خليفه كان تويى * كز تو مجنون شد پريشان و غوى « 1 »
از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت خامش چون تو مجنون نيستى
هركه بيدار است او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو دربندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال
نه صفا مىماندش نه لطف و فر * نه بهسوى آسمان راه سفر
خفته او باشد كه او از هر خيال * دارد اميد و كند با او مقال
ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش بد بد ناپديد
مرغ بر بالا پران و سايهاش * مىدود بر خاك پران مرغوش « 2 »
ابلهى صيّاد آن سايه شود * مىدود چندانكه بىمايه شود
بىخبر كان عكس آن مرغ هواست * بىخبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد بهسوى سايه او * تركشش خالى شود از جستوجو
تركش عمرش تهى شد عمر رفت * از دويدن در شكار سايه تفت
مادر بتها بت نفس شماست
مادر بتها بت نفس شماست * زانكه آن بت مار وين بت اژدهاست
آتش و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مىگيرد قرار
سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود * آدمى بىآن دو كى ايمن شود
بت سياه آب است در كوزه نهان * نفس مر آب سيه را چشمه دان
هامش
( 1 ) - غوى : گمراه ، بيراه .
( 2 ) - مرغوش : شبيه مرغ .