از سر كه « 1 » سيلهاى تيزرو * وز تن ما جان عشقآميز رو
در هواى عشق حق رقصان شوند
جانهاى بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاددل
در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند
جسمشان در رقص و جانها خود مپرس * وانكه گردد جان از آنها خود مپرس
كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
گر نخواهى در تردّد هوش جان * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كنى فهم آن معمّاهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را
پس محلّ وحى گردد گوش جان * وحى چه بود گفتن از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز اين حس است * گوش عقل و گوش حس ، زين مفلس است
اين معيّت با حق است و جبر نيست * اين تجلّى مه است اين ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست * جبر آن امّارهء خودكامه نيست
جبر را آنان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان درد آن بصر
غيب و آينده بر ايشان گشت فاش * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش « 2 »
اختيار و جبر ايشان ديگر است * قطرهها اندر صدفها گوهر است
هست بيرون قطرهء خورد و بزرگ * در صدف درهاى خورد است و سترگ
اختيار و جبر در تو بدخيال * چو در ايشان رفت شد نور جمال
نان چو در سفره است باشد او جماد * در تن مردم شود او روح شاد
هامش
( 1 ) - كه : مخفّف كوه .
( 2 ) - لا شيء : بيهوده ، بىارزش .